صدای موذنزاده میآید
صدای موذنزاده میآید. حالم که ناخوش میشد صدای موذنزاده توی گوشم میپیچد. همیشه هست انگار. هست تا با آوای غمانگیزش من را جدا کند از لحظه.
علامتهای سوال جلوی چشمهایم بالا و پایین میروند. یک نمیدانم بزرگ توی ذهنم همواره هست. هست تا مدام توی ذهنم تکرار کند که سهم ما از این جغرافیای «چهکنم، چه کنم» فقط «لحظه» است. «آینده» کلمهی مبهمی بود که ما فقط نوشتنش را یاد گرفتیم.
سکوت کنیم یا چه؟! سکوت کنیم یا آههایمان را بدوانیم روی لبهایمان؟! اگر آه بکشیم، تا کدام لحظه میتوانیم در آغوش کسی که دوستش داریم جا خوش کنیم؟! جا خوش کنیم تا «حکم» صادر شود. تا تمام جوانیمان را جدا کند از زندگیمان، خانواده، مادر، معشوق، خیابانها، موسیقی، و هر دلخوشی کوچکی که داریم. هیس! اینجا اجازهی آه کشیدن هنوز صادر نشده!
ترس درون رگهایمان حرکت میکند تا ضربان قلبمان فراموش نکند در این جغرافیا، دلهره، ترس، اضطراب سه رکن اصلی زیستِ ماست.
صدای موذنزاده میآید. صدای موذنزاده از انفرادی میآید. میآید تا آنکه در بند است، گذر زمان را حسکند. یادش نرود شب هست، روز هست...
.