زیاد طول نکشید که بفهمم برای زندگی کردن باید دوندگی را یاد بگیرم. شاید هنوز سواد خواندن و نوشتن هم نداشتم. زیاد طول نکشید که بفهمم دلم نمی‌خواهد برای داشتن عروسک زیبای پشت ویترین مغازه درخواست کنم. شاید ذاتی که با آن زاده شدم این‌گونه بود. شاید ته ضمیر ناخودآگاهم چیزی شکل گرفته بود برای نخواستن از دیگران. دویدن ولی زیاد هم آسان نبود. برای دختر نوجوانی که کبودی‌های بدنش از ضربه‌های مشت و لگد هم رزمی‌هایش را از خانواده‌اش پنهان می‌کرد. تنهایی درد می‌کشید و کوتاه نمی‌آمد. نمی‌خواستم، کوتاه هم نمی‌آمدم، و پنهان می‌کردم؛ پنهان می‌کردم چون از هر نیروی بازدارنده‌ای می‌ترسیدم. می‌ترسیدم از خانواده‌ام که جلوی ورزش خشنی که به آن علاقه داشتم را بگیرند. می‌ترسیدم که جلوی بها دادنم به هنر را بگیرند. که نصیحتم کنند، خیرخواهانه مجبورم کنند ورزش مسالمت‌آمیزتری را انتخاب کنم، مهندس شوم، و به جای ادبیات که هیچ‌چیزی ندارد، مسیر دیگری را پیش‌ بگیرم... و حالا که با سماجت مدیریت خواندم، حداقل کارمند بانک شوم. دروغ چرا، من مصاحبه‌های زیادی انجام دادم. نمی‌دانم بیست سال بعد پشیمان خواهم شد که کارمند ساده‌ی دولت نشدم و تعمدا مصاحبه‌های نهایی‌ام را نرفتم یا نه. من از دیگران زیاد نخواستم.. آن قدر نخواستم که کم‌کم تبدیل شدم به آدمی که گرفتن مطالباتش هم برایش سخت شده. تبدیل شدم به آدمی که بلد نیست کمک بگیرد، یا برای خواستن هرچیزی که چه بسا حقش است، معذب است. می‌توانم برای رفتن به تعمیرگاه از پدرم، برادرم، دوست‌پسرم و یا دوستانم بخواهم، نمی‌توانم اما. آدم نفسش می‌گیرد. آن هم در این بلبشوی این شهر بی‌پدر و مادر. زندگی هرچقدر سخت بود و هست برایم، دو چیز را نتوانسته‌ام در خودم از بین ببرم. مطالبه‌ی عشق. شاید چون مادرم هیچ‌وقت عشقش را دریغ نکرد، حتا وقتی مطالبه‌گر نبودم. حالا پر توقع‌ترینم در خواستن عشق و محبت. درخواستم برای عشق و محبت روزبه‌روز بیشتر شد و روزبه‌روز بیشترش را از پدر و مادرم دریافت کردم. همین برای جبران سختی‌های زندگی کافی است. من اما هنوز می‌دوم. هنوز در تنهایی خودم می‌دوم... می‌دوم و کثافت زندگی بیشتر چهره‌اش را به من نشان می‌دهد، ناامیدی کنارم می‌نشیند و نمی‌دانم تا کجای مسیر باید پاهایم را مجاب کنم برای دویدن. متاسفم و از روح و روان و وجودم عذرخواهی می‌کنم برای زمانه‌ای که گرفتارشم. زمانه‌ای که آهن‌ربایی را به پشتم وصل کرده و مدام می‌خواهد ما را به عقب بکشد. من اما بیشتر و سخت‌تر می‌دوم تا فقط عقب‌گرد نکنم... تا حداقل سهم من از زندگی یک درجا زدن ساده باشد.