نگاهم میکنه. یه جوری که احساس میکنم خارقالعادهام.
نگاهم میکنه. یه جوری که احساس میکنم خارقالعادهام. یه جوری که انگار بلدم پرواز کنم. میگم ارتفاع تنها جاییه که آرومم میکنه. همونقدر که فوبیای ارتفاع دارم، همونقدر عاشقشم. میگم این نوع مریضی عجیب نیست؟ نگاهم میکنه، یه جوری که انگار خارقالعادهام، یه جوری که انگار بلدم پرواز کنم. میگم بیا و بذار اوج بگیریم، یه جوری بریم بالا که زندگی زیر پاهامون باشه، پرواز کنیم. لبخند میزنه. یه جوری نگاهم میکنه انگار بچهاش داره خیالبافی میکنه. میدونی وقتی یکی هست، یکی که بلده تکیهگاه باشه، یکی که بلده هولت بده توی قسمت عمیق زندگی و ولت کنه و از دور حواسش باشه که غرق نشی، که درست دست و پا بزنی، شنا کنی، میدونی وقتی یکی هست، یکی که بلده پشت دوچرخه رو یه وقتی رها کنه که پاهات پا زدن پدال رو یاد گرفته باشه، که زمین نخوری، که از ته دلت بخندی از دوچرخه سواریات، یعنی چی؟ یعنی من اوج بگیرم و زندگی زیر پاهام باشه، یه جوری که احساس کنم خارقالعادهام. من دوست دارم زیر بارون خیسِ آب بشم. طوری که از موهام آب چکه کنه، سردم بشه، بخندم و بدونم زیر بارون از ریخت افتادم، زیر بارون از ریخت بیافتم و یکی باشه که نگاهم کنه، یه جوری نگاهم کنه که احساس کنم خارقالعادهام. من واسه خاطر همین نگاه میتونم اندازه کل جهانِ هستی خوشبخت باشم. بمیرم و زنده بشم.