می‌گم این غروب هم لاکردار بدچیزیه‌ها... یه جوریه که وقتی قرمزش رو پخش می‌کنه تو آسمون آدم دلش یه جوری می‌شه. نه که مچاله بشه، یه جورکی می‌شه. یه حالی بین ته مستی و اول هوشیاری، مثل وقتی اون وسط مسط‌هایی و داری گیج می‌زنی و به خودت میای که کجایی... چه کردی... کجاییم؟ چه کردیم؟ چه کردیم که زمین اینطوری داره یکه‌تازی می‌کنه و ما هر روز مچاله‌تر می‌شیم؟ بعضیا یه جوری نشستن اون بالامالاها که وقتی ما پایین مایینی‌ها رو نگاه می‌کنن، نمی‌بیننمون. نه که نخوان نبینن... دیده نمی‌شیم. من اما وقتی از پایین بهشون نگاه می‌کنم، می‌ترسم از اون همه ارتفاعی که روش وایستادن. می‌گم این لقه‌ها... نکنه بیوفتی بپاشی؟ می‌دونی رفیق، ما از کف بلند شدیم. می‌دونی اونایی که رو کف نشستن چجورن؟ اونا از هیچی ترس ندارن. آخه هیچی نیست که تهدیدشون کنه. نه ارتفاعی، نه سقوطی، نه چشمی که دنبالشون دودو کنه. ترسی ندارن که. وقتی رو کف بودی و شروع می‌کنی هن و هن‌کنان می‌ری بالا، هم ارتفاع رو بلدتری، هم چشمات عادت دارن که ببینن. اون کف رو ببینن. اون بالا رو ببینن. وقتی از کف شروع کردی و رفتی بالا، از یه چیزی نمی‌ترسی، از سقوط. چون می‌دونی اون پایین چه خبره. چون انقدر درد داشتی که اگه بیوفتی دردت نگیره. من اما نگران اونی‌ام که بلد نیست ببینه، بلد نیست غروب رو نگاه کنه و قلبش مچاله نشه، من نگران اون وقتی‌ام که آدم رقت قلب می‌گیره از شکست یه عده، یه عده که زیادی از بالا نگاه کردن همیشه. می‌گم رفیق، حالا که تیک‌آف کردیم، میشه این آسمون هی اینجوری نباره؟ که هی مغز ما درگیر نشه؟ حالا که زمین گِرده و می‌چرخه، ما هم که خوب می‌چرخیم، این سربالایی‌ها هم نفسِ آدم رو می‌بُره به قرآن. تسبیح رو آب نکش... بذار بارون خودش بشوره ببره. هوا یه جوری دِله که اصلا راه نداره لاکردار. بزن به سلامتی رفاقت، که بی‌معرفتیاش هم قشنگه.