میگم اما بیا و بذار باور کنیم که مثلا یه دنجی هست تو این گوشه کنارها. که مثلا مجری هیچ اخباری اونجا نباشه. مثلا دلهره و اضطراب و استرس برن گم‌ بشن. برن به درک هرچی مشغله است، همه‌ی سگ‌دوها، همه‌ی چه‌کنم چی‌کار کنم‌ها. همه‌ی موریانه‌هایی که توی مغز بالا و پایین می‌رن، اونجا نباشه. که برف بزنه، بارون بزنه، اصلا آفتابی هم باشه؛ نه نداره؛ فرق نداره. اصلا هرچی می‌خواد باشه، باشه. یه جا باشه، یه لعنتیِ خوب. آخه آدم باید چی کار کنه؟ یه کنجِ خوبِ لعنتی، با صدای قلب کسی که زیر گوشت داره می‌تپه. من واسه اون کنج می‌تونم بمیرم، زنده بشم، باز بمیرم. من می‌خوام بمیرم، زنده بشم، باز بمیرم. من می‌میرم، زنده می‌شم، باز می‌میرم. من دارم می‌میرم، که زنده بشم، که باز بمیرم... برات.