شب وحشی
دوباره از اول... صدا توی گوشهایم میپیچد، موسیقی اوج میگیرد. باد روی صورتم وِلوِله کرده... شب وسیع است، وحشی است. گسترهای که تنم را احاطه کرده است تا مرور تصویر تو، کافی نیست؛ برای نابودی، بیشتر از اینها لازم است. مثل بوی تنت، دم و بازدمت، تعداد پلکزدنهات وقتی خیرهی سیاههی چشمهات میشوم. نه شهر بیتو تمام شد، نه آسمان بیتو پاییز نشد، نه من بیتو به نفستنگی افتادم. زندگی به قوت خود جریان دارد، مشکل فقط سیاهی شبهایی است که عظیم است. عظمتی که شانههای زنی که باد را در آغوش گرفته کفایتش نمیکند. میآییم... میرویم... تمام میشویم و عقربهها به قوت قبل حرکت میکنند. کمی لبخند کمتر، کمی نگاه توخالیتر، کمی دست لرزانتر، کمی دهان بستهتر، کمی تپش کندتر، کمی من کمتر، کمی من کمتر، کمی من کمتر... چه فرقی میکند؟
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۱۴ ساعت توسط نسرینــا رضایــــی