درد هم دارد. ندارد؟ تو گردن دراز کن و ابرو در هم بکش. نشناس. برو. درد دارد رفیق. ندارد؟ من دست پشت دست می‌کوبم و "ای دل غافل" را سُر می‌دهم توی دهانم. جای زخمش که توی سینه‌ام می‌ماند. حالا هی چشم بدوانم توی ازدحام آدم‌ها. کو رفیق؟ من دست پشت دست بکوبم و جای دندان آنی که، آنهایی که، آن دویی که دست‌هایم را گاز گرفته‌اند بماند روی ساعدم. دست روی دست بکوبم و صدای خنده‌شان را توی گوشم تکرار کنم. بایستم. مکث کنم. می‌ایستم. مکث می‌کنم. تماشا می‌کنم. چشم‌هایم را عادت می‌دهم به دیدن کثافت‌ها. تُف می‌کنم به فاحشگی مغزها. تُف می‌کنم به فرصت‌طلبی‌های چِرک. بعد مَکتبم را عوض می‌کنم لابد. مکتبم را که عوض کنم، می‌شوم "تو هم که مثل بقیه". می شوم. جای دندان‌ها را مرحم می‌گذارم و مسیرم را کج می‌کنم و به سایه‌ام خو می‌گیرم. دهانم را می‌بندم. دست‌هایم را توی جیب‌هایم فرو می‌کنم. پاییز می‌آید. پاییز که بیاید، حواسم را به دلم می‌دهم که یک وقت پَر نکشد. پر که بکشد.... وای اگر پر بکشد... .