به سلامتیات...
شاکی میشوم رفیق. پا روی زمین میکوبم. لگد به سنگ میپرانم. عربده میکشم. "این که رسمش نبود" را ذکر شبانهام میکنم و با رسم و رسوم، سُنتم را برپا میکنم. حیرتا حیرتا.. کِش بده این ثانیهها را. حیرتا حیرتا... راهی جز قهقهه نیست.. بگذار ببینیم کجای قصه ایستادهایم. به عزتت که دشنهی رفیق را داریم توی تنمان حمل میکنیم. داغ میکنیم دود میدهیم. میرقصیم... ته همهی این کلمهها، اما کور که نبودیم رفیق! منتظر نشستهایم زخم دمل بستهی از رفیق خوردهمان، از خارش بیوفتد. نمیافتد. لاکردار. میخارانیم. لعنت. حواله میکنیم به آنجای اولین عابر وسط چهارراه. میخارانیم. حواله میکنیم به آنجای پیرمرد فلوتزن میدان پونک. میخارانیم. حواله میکنیم به پسرهای نابالغ کوچه آبشار که دارند مشت میپرانند به هم... یقه میدرند از هم. یقه دریدی از من. نشخوار میکنیم و تفالههایمان را پرت میکنیم روی رد پایمان. رد پای پاییزمان. تهرانمان. نفسم گرفت رفیق. فحش میدهم. داغ میکنم... زخمهایی که رفیق میزند التیام میگیرد رفیق؟ شرم بر بیعزتی. شرم بر بیوجودی که از پشت میزند. شرم بر رفیقی که از پشت میزند. میخورد. میبرد. میخارانیم و به سلامتی رفیق باز هم میزنیم! به سلامتی رفیق!