ماسید
بعد خندیده بود. لابد. من مانده بودم و علامت تعجبی بزرگ که توی سرم بالا و پایین میرفت. زده بودم به مرکز شهر. غرب را با سرعتِ تاکسیِ زرد رنگ به طرف شرق رفته بودم. تاکسی زرد رنگی که نه هایده پخش میکرد نه صدای فرهاد از ضبط صوتاش میآمد. باران هم نمیبارید. شیشههای تاکسی، بخار هم نگرفته بود. قدمهایم را داده بودم به خیابان فلسطین و با خودم چند بار تکرار کرده بودم که کنف شدهای رفیق. با خودم بودم. لبخندم روی لبم ماسیده بود و دوباره پناه آورده بودم به ازدحام مردمی که نمیشناختمشان. توی شلوغی خیابانها قدم میزدم و اجازه میدادم مردم بهم تنه بزنند. تنه میخوردم. تنه خوردن از طعنه خوردن بهتر است. دلم خواسته بود خلوت کنم، حرف بزنم، غر بزنم. خلوتی بدون گوش. خلوتی با دو چشم که روبهرویم بنشیند و نگاهش را به نگاهم بدهد. هیچ نگوید. هیچ نشنود. من بگویم، من نشنوم. نبود اما، کسی نبود. اجازه دادم باز رو دست بخورم. رو دست خوردم و با پذیرش این فعل، چند بار چهرهی فرد مذکور را جلوی چشمهایم تصور کردم که دارد میخندد لابد. من که فاصلهام را بیشتر نمیکنم با آدمها. من که گاردم را بالا نمیآورم هرگز. حالا تو هی طعنه بزن. وقتی شاکیام قدمهایم را میدهم به خیابانها. آنقدر میروم تا پاهایم ایست بدهند، خسته شوند. بعد یک آه عمیق میکشم... و فرد مذکور را حواله میکنم به انگشت سوم دست چپ. بعد صدای موسیقی را توی گوشم زیاد میکنم و از کادر خارج میشوم. کادری که اکنون در حال مشاهدهاش هستید، خالی است.