ای مرگ به تصویرت پشت پلکهام
من که آمده بودم تا بمیرم برات. آمده بودم تا زبری صورتت را بریزم کف دستهام، ناز کنم... تا ضعف کنم برای ساعدت. حالا نشستهام به عزات. لای زجههای برآمده از حزن موسیقی. دارم سوگواری میکنم. بیرمق، بیحوصله بیاعصاب. لتوپارهتر از آنکه سرخی لبهام بپوشاندم. لاکردار، گند زدی. گند زدی تا نیامده، گوشه چشمی سایهات را ببینم. که بروم. بریزم سکوتم را زیر پاهام. که بروم توی تقویم، فراموشت کنم. فراموشت کنم قبل از آنکه بدانی. حتا در مُخیلهات هم نگنجد که دارم برای "تو" عزا میگیرم. که تو را میگویم. که با توام لاکردار. تو که گند زدی و وسط ذهن مریضم گم و گور شدی. میخ شدی و مدام کوبیده میشوی توی مغزم، و نمیدانی... نمیدانی... نمیدانی... ای مرگ به تصویرت، چرا گورت را گم نمیکنی از پشت پلکهام؟
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۰۵ ساعت توسط نسرینــا رضایــــی