به رنگ دانوب

ببین
می‌دَوم
می‌رقصم در این شعر
و به خانه‌ای در آن سوی جهان می‌رسم
که آخرین کودک افلیج
از قاب عکسی بر دیوار اتاق
بیرون آمده
و به آهنگ آکاردئونی که به گوش می‌رسد
می‌رقصد

بیرون از خانه
سپیدارها هلهله می‌کنند
و آفتاب
که لنگ‌لنگان
از پشت پنجره عبور می‌کند
خیسِ باران است

تا رسیدن به آخرین سطر این شعر
دستم را رها نکن
می‌افتم

 

 

شعر از واهه آرمن

از کتاب «به رنگ دانوب»، نشر چشمه
 

مو قرمز اثر ارهان پاموک

ارهان پاموک - مو قرمز


سال ۹۸ برای من، سال تمام کردن کارهای نیمه‌تمام است، مثل خواندن کتاب‌های نیمه‌تمام و یا کتاب‌هایی که چندسالی هیت در قفسه کتاب‌خانه‌ام جا خوش کرده‌اند. مو قرمز جزء دسته‌ی دوم است، چراکه اگر صفحه‌ی اول این رمان را می‌خواندم، هرگز آن را زمین نمی‌گذاشتم. و این از ویژه‌گی‌های بارز ارهان پاموک است.
ارهان پاموک در سال ۲۰۰۶ برنده جایزه نوبل ادبی شد. و تقریبا هیچ سالی نیست که این نویسنده‌ی مشهور ترک از یک کشور جایزه‌ای نگرفته باشد.

پاموک در کتاب مو قرمز داستان بی نهایت متفاوتی را روایت می کند. 
یک تکه از این کتاب برآمده از قصه‌ی رستم و سهرابِ فردوسی است و تکه‌ی دیگرش از ادیپوسِ شهریار سوفوکل. رمان درباره پسر فقیری است که پدرش به خاطر فعالیت‌های چپگرایانه‌اش در زندان نظامی‌ها بوده و حالا هم آن‌ها را رها کرده است.
پسر داستان مجبور است برای تامین پول کلاس‌هایش کار کند. کاری که به او پیشنهاد می‌شود وردستی یک چاه کنِ پیر است تا روزی که با زنی مو قرمز آشنا می‌شود. این قصه تا تهران و کتاب‌فروشی‌های انقلاب پیش می‌رود و داستانی جذاب را روایت می‌کند.
این کتاب با ترجمه عین‌اله غریب توسط نشر چشمه منتشر شده است.
.

شهر دزدها

شهر دزدها - نشر هیرمند


هدیه نوروزی نشر هیرمند و دوستان خوبم در این نشر، گلدان زیبایی بهاری و یک کتاب، و یک تقویم زیبا بود.
کتاب شهر دزدها، نوشته‌ی دیوید بنیوف، خالق سریال محبوب گیم آف ترونز است که با ترجمه رضا اسکندری آذر از سوی نشر هیرمند منتشر شده. مترجم در مقدمه‌ی کتاب نوشته است که در این رمان طنز با وقایع تاریخی هولناک در هم می آمیزد تا وقایع حمله آلمان نازی به روسیه را بازگو کند. در پشت جلد کتاب (که در طراحی جلدهای نشر هیرمند باید گفت در روی جلد کتاب) آمده:
نمی‌دانستم به طرف چوبه‌ی دار می‌رویم یا اتاق بازجویی. تا خود صبح یک لحظه نخوابیده بودم. از شب گذشته روی بام کایروف بجز جرعه‌ای که از بطری کتابیِ خلبان آلمانی نوشیده بودم هیچ مایعی وارد بدنم نشده بود. محل برخورد پیشانی‌ام به سقف سلول به اندازه‌ی مشت یک نوزاد ورم داشت. صبح خیلی مزخرفی بود. یکی از مزخرف‌ترین صبح‌های عمرم. اما دلم می‌خواست زنده بمانم. دلم می‌خواست زنده بمانم و می‌داسنتم توانش را ندارم که با حفظ آبرو با اعدامم رودررو شوم. احتمالا به پای مامور اعدام یا جوخه‌ی آتش می‌افتادم و التماس می‌کردم به جوانی‌ام رحم کنند.
 

کتاب به رنگ دانوب، واهه آرمن

کتاب به رنگ دانوب واهه آرمن

غمگینم
پُر از دردی ناگفتنی
مثل زنی پابه‌ماه
در اسطوره‌ها
که خدایان
خشمگنانه
شمشیری در دلش فرو می‌کردند
به وجد می‌آمدند
و بانگ می‌زدند
برقص
شادی کن

به رنگ دانوب | واهه آرمن | نشر چشمه

رویاهامان پیر شدند با ما

کتاب کلمات تنم را کبود کرده‌اند

با سپاس از واهه آرمن عزیز:
گزیده ای از شعر امروز ایران، با عنوان "رویاهامان پیر شدند با ما" به انتخاب و ترجمه ی واهه آرمن، با آثاری از رسول یونان، سارا محمدی اردهالی، گروس عبدالملکیان، پونه ندائی، کتایون ریزخراتی، علی عبداللهی و نسرینا رضایی در ارمنستان به چاپ رسید. 
ویراستار: گ. مارگاریان
طرح جلد: اثر سهراب سپهری
نشر ادیت پرینت

Յայաստանում, Էդիտ Պրինտ հրատարակչությունը լույս է ընծայել Իրանի ժամանակակից պոեզիայի յոթ ներկայացուցիչների բանաստեղծությունների ժողովածուն։ 
Թարգմանիչ` Վահե Արմեն 
Խմբագիր` Գեղեցիկ Մարգարյան 
Շապիկը` Սոհրաբ Սեփեհրիի 

باشگاه مشت زنی

کتاب باشگاه مشت زنی

وقتی که می‌فهمی تمام کسانی که دوست‌شان داری سر آخر یا طردت می‌کنند یا یک روز می‌میرند، گریه کردن برایت خیلی ساده می‌شود.
متن بالا از کتاب باشگاه مشت‌زنی یکی از کتاب‌های مورد علاقه منه، شاید چون کارگردان محبوبم، دیوید فینچر فیلمی بر اساس این کتاب ساخت و من به واسطه این فیلم با این کتاب آشنا شدم. چاک پالانیک نویسنده کتاب باشگاه مشت زنی متولد سال ۱۹۶۲ واشنگتن هست. کتاب او تا سال ۹۸ جزء پرفروش‌ترین‌های امریکا بود و بعد از اینکه فینچر نازنینم از این کتاب فیلم ساخت مجددا جزء پرفروش‌ترین‌ها شد. هرچند که پایان فیلم و رمان متفاوت است و کارگردان در پایان‌بندی فیلمش هم‌سلیقه با نویسنده نبوده.

ناشر درباره‌ی این کتاب این‌طور می‌گوید: «این اولین باری است که چاک پالانیک با یکی از مهم‌ترین رمان‌هایش به خواننده فارسی زبان معرفی می‌شود. پالانیک باشگاه مشت‌زنی را سال ۱۹۹۶ نوشت. رمانی که در نگاه اول روایت‌گر خشونت‌طلبی است، اما جی. جی. بالارد نویسنده‌ی شهیر آمریکایی معتقد است باشگاه مشت‌زنی را باید آینه‌ی تمام‌نمای انسان تنهای امروز دانست. داستان زندگی یک شهروند آمریکایی که از ملال و روزمرگی کلافه شده است و به یک‌باره سر از باشگاهی درمی‌آورد که آدم‌هایی شبیه او برای خلاصی از سرخوردگی‌های‌شان سراغ مشت‌زنی آمده‌اند. زندگی قهرمان داستان پالانیک به‌زودی سیر دیگری پیدا می‌کند. چاک پالانیک در سال ۱۹۶۲ در واشنگتن متولد شده است. این نویسنده تا امروز ۱۱ کتاب داستانی و سه اثر غیرداستانی منتشر کرده است....»
این کتاب را نشر چشمه منتشر کرده است.

جان‌های شیفته

 


لیندا پاستان:
می‌روم
و ردی از شعر
پشت سر باقی می‌گذارم
کلماتی که شاید غذای پرنده‌ای شوند
کلماتی که شاید باران بشوید و با خود ببرد
چه اهمیت دارد؟
من که دنبال جاودانگی نیستم

واهه آرمن:
دفتر شعرت را باز کرده‌ام
و کلماتی را که باران با خود آورده است
با سرانگشتانم نوازش می‌کنم
به یاد شبی افتاده‌ام
که از خود پرسیدم
مردگان می‌روند و
زندگان می‌مانند
یا زندگان می‌روند و
مردگان می‌مانند؟

پرنده‌ای بر شانه‌ام می‌نشیند
و زیر باران
به‌آرامی نوک می‌زند به واژه‌ها
و آواز می‌خواند
این همان آواز جاودانگی‌ست
همان پایان آتشین لیندا

جان‌های شیفته، واهه آرمن، نشر چشمه

شوایک، سرباز ساده دل

شوایک


با شوایک، سال‌های اول دانشگاه آشنا شدم. بیراه نگفته‌ام اگر بگویم عاشق این شخصیت دیوانه‌ی احمقِ منتقد شده‌بودم. به قدری که دلم می‌خواست معشوقه‌اش شوم!
شوایک سرباز ساده دلی است که قبلا به‌خاطر حماقت از سربازی معاف شده و اکنون و با شروع جنگ جهانی دوباره وارد جبهه می‌شود! او با حماقت‌های تیزهوشانه‌ی خود در جنگ جهانی هر چیزی را به نقد می‌کشد. نقدی احمقانه و طنزآلود که حین خنده آدم را به تامل بیشتر وا می‌د‌ارد. این کتاب را یاروسلاو هاشک، نویسنده اهل چک نوشته است و در سال‌های 1921 تا 1923 منتشر شده است. این کتاب 908 صفحه است، اما از تعداد صفحاتش نترسید! خواندنش بسیار سریع و روان پیش می‌رود.
در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «چرا دیوونه‌ها از این که اونارو اونجا نیگر داشتن این قدر شاکی‌ان. اونجا آدم می‌تونه لخت و عور کف اتاق بخوابه، مث شغال زوزه بکشه، لنگ و لقد بندازه و گاز بگیره... اونقدر آزادی وجود داره که حتی سوسیالیستام به خواب ندیدن. اونجا آدم می‌تونه راجع به خودش بگه که خداس، یا مریم مقدسه، یا پاپ اعظمه، یا واتسلاو قدیسه؛ هرچند این آخری رو راه به راه طناب پیچ می‌کردن و لخت و عور می‌چپوندن تو انفرادی. یکی بود که عربده می‌کشید و می‌گفت اسقف اعظمه، اما تنها کاری که می‌کرد این بود که همه چی رو عوضی می‌دید و یه کار دیگه‌م می‌کرد که بلانسبت، روم به دیوار، باهاش هم قافیه‌س... اونجا همه هرچی دلشون می‌خواست می‌گفتن، هرچی که سر زبونشون می‌اومد، عین پارلمان... شرتر از همه یه آقایی بود که ادعا می‌کرد جلد شونزدهم لغتنامه است و از همه می‌خواست وازش کنن... وقتی آروم گرفت که کردنش تو روپوش، خیال کرد دارن جلدش می‌کنن و خیلی ذوق می‌کرد...!»

شوایک| یاروسلاو هاشک | با تصویر سازی:یوزف لادا | مترجم: کمال ظاهری| نشر چشمه

کلمات تنم را کبود کرده‌اند

کتاب کلمات تنم را کبود کرده‌اند

حداقل 
قبل ازغرق‌‍ شدن کشتی 
زنجیر دست‌هایم را 
ازدست‌هایت باز کن 
تا راهی برای دست‌و‌پا‌زدنی باطل 
پیش از مرگ 
داشته باشم

آن کوه یخی که در حال آب شدن است 
پیکر مردی است 
که دارد 
جلوی چشم‌های زنش
درقمار می‌بازد 
در شهری که آن‌قدر تاریک است 
که شب هم درآن دیده نمی‌شود

بغض 
چادر سیاهش را سر کرده 
پشت به من 
دور می‌شود


از کتاب: کلمات تنم را کبود کرده‌اند
نسرینا رضایی
نشر چشمه

اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری

 

این طور شروع می‌شود: «تو داری شروع به خواندن داستانِ جدید ایتالو کالوینو، اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری، می‌کنی. آرام بگیر! حواست را جمع کن. تمام افکار دیگر را از سر دور کن. بگذار دنیایی که تو را احاطه کرده است در پس ابر نهان شود. از آن سو مثل همیشه تلویزیون روشن است، پس بهتر است در را ببندی. فورا به همه بگو: نه، نمی خواهم تلویزیون تماشا کنم! اگر صدایت را نمی شنوند، بلندتر بگو.»
هرچند که خیلی‌ها کالوینو را با کتاب «بارون درخت نشین» دوست دارند، به نظر من اما «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» بهترین کتاب ایتالو کالوینو این نویسنده‌ی ایتالیایی است. کتابی با فرم و ساختار روایت مدرن. البته که من از این دیوانه‌بازی‌ها در داستان‌نویسی خوشم می‌آید. این کتاب مجموعه‌ای از چندین روایت نیمه تمام است. خلق داستانی در دل داستانی دیگر که تشکیل دهنده‌ی یک روایت کل می‌شوند. با این کتاب، کالیونو برنده جایزه ادبی فل رینلی شده است. پرت شدن در یک بی‌راهه‌ی بی‌پایان با ترجمه‌ی روان و خواندنی لیلی گلستان. اگر شبی از شب های زمستان مسافری توسط نشر آگه منتشر شده است.

هنر خوب زندگی کردن

هنر خوب زندگی کردن
 
«هنر خوب زندگی کردن«» کتابی است که به تازگی هدیه گرفته‌ام.
رولف دولبی نویسنده کتاب، در پنجاه و دو فصل کوتاه راه‌کارهایی پیشنهاد می‌دهد برای گرفتن تصمیمات درست و داشتن زندگی بهتر و شادتر.
بخش‌هایی از کتاب را برایتان به اشتراک می‌گذارم تا متوجه شوید با یک کتاب روانشناسی عامیانه‌ی گول‌زننده طرف نیستید. :)

• جمله‌ی کلیشه‌ای و پرطرفدار "جوری زندگی کنید که انگار روز آخرتان است" یک توصیه احمقانه است و در زمان کوتاهی شما را با یک منجنیق به بیمارستان، زندان یا قبرستان پرتاب خواهد کرد. بخشی از زندگی ‌خوب تدارک دیدن برای آینده، شناخت زود هنگام خطرات و جا خالی دادن از آن‌ها است.

• مارتین لوترکینگ: "اگر کسی هنوز چیزی را پیدا نکرده که برای حفظ آن حاضر باشد جانش را بدهد لایق ادامه زندگی نیست" بدون شک لایق زندگی خوب هم نیست.

• به جای فکر کردن به چیزهایی که هنوز ندارید به این فکر کنید که اگر داشته‌هایتان را نداشتید چقدر جای‌خالی‌شان برایتان محسوس می‌بود.

این کتاب توسط عادل فردوسی‌پور، بهزاد توکلی و علی شهروز به فارسی برگردانده شده و نشر چشمه  آن را روانه بازار کتاب کرده است.

دعوت به مراسم گردن زنی

«اسب‌های پیر و فکسنی وحشتناک که دیریست دیگر از دیدن منظره‌های دوزخ شگفت‌زده نمی‌شوند.»
جمله‌ی بالا عبارتی از کتاب «دعوت به مراسم گردن‌زنی» شاهکار ولادیمیر ناباکوف است. چقدر با این جمله همذات پنداری می‌کنم. تقریبا در هر صفحه‌ی این کتاب، چند سطر وجود دارد که زیر آن را خط کشیده‌ام، و حالا که بعد از گذشت چندسال به آن بازگشته‌ام، حتا بیشتر از قبل دوستش دارم.
دعوت به مراسم گردن زنی روایتی شاهکار است با توصیف‌های دقیق، به طوری که تمام حس‌ها و درونیات راوی قابل درک و لمس است.
این کتاب را احمد خراعی ترجمه کرده و نشر قطره آن را منتشر کرده است.
.
در پشت جلد این کتاب می‌خوانید:
«دعوت به مراسم گردن‌زنی، روایت ابتذالی سازمان‌یافته است که هدف غایا‌اش سلب هویت از انسان کنونی است. سین سیناتوس س (نامی که هر شخص ممکنی را به ذهن می‌آورد) همچون انسانی صاحب هویت، زندانی چنین نظامی است. نظامی سراپا صحنه‌سازی‌شده، رنگ‌آمیزی شده و باسمه‌ای که کوچک‌ترین هستی مستقلی را برنمی‌تابد و همه را یکسان، یکدست و بی‌رمز و راز می‌خواهد. همه باید شفاف باشند. باید مثل آینه باشند و چیزی جز آن چه به آن‌ها وارد می‌شود منعکس نکنند. اما در این جهان که همه تنها در حد جسم وجود دارند سین سیناتوس س روحی دارد پر رمز و راز، شعله‌ای درونی دارد که قانون جهان توتالیتر آن را برنمی‌تابد و از همین رو به جرم کدر بودن او را به زندان می‌افکنند.» در بخشی از داستان می‌خوانیم: «حکم اعدام، طبق قانون، در گوشی به سین سیناتوس س ابلاغ شد. همه، به هم لبخند زدند و از جا برخاستند. قاضی سپید مو، دهانش را دم گوش سین سیناتوس گذاشت، دمی نفس‌های عمیق کشید، حکم را اعلام کرد و انگار خود را از چسب ور آورد، آرام از او فاصله گرفت. سین سیناتوس را بی‌درنگ به دژ بازگرداندند. جاده گرد محور صخره‌ایش می‌پیچد و چون ماری که به سوراخ بخزد، زیر دروازه ناپدید می‌شد. سین سیناتوس آرام بود، اما به هنگام گذشتن از دهلیزهای دراز باید کمکش می‌کردند، زیرا پاهایش را، چون کودکی که تازه راه رفتن آموخته باشد، با تردید و دودلی بر زمین گذاشت...»

حرکت در مه

کتاب حرکت در مه

کتاب «حرکت در مه؛ چگونه مثل یک نویسنده فکر کنیم» رو به کسانی که دوست دارند به صورت حرفه‌ای‌تر داستان بنویسند، پیشنهاد می‌کنم. این کتاب ماحصل سال‌ها تجربه و تلاش و تدریس محمد حسن شهسواری هستش. حتما رمان‌ها و داستان‌های ایشون رو خوندید. از ظاهر قطور این کتاب اصلا نترسید. ادبیات این کتاب بسیار روان و سلیس هستش و خوندنش خیلی لذت‌بخشه. این کتاب یک مرجع خیلی خوبه که می‌شه به خیلی از سرفصل‌هاش مراجعه کرد و هرزگاهی مطالعه‌اش کرد.
کتاب حرکت در مه به قلم محمدحسن شهسواری توسط نشر چشمه منتشر شده.
اگر در نزدیکی شما کتاب‌فروشی وجود نداره، می‌تونید این کتاب رو مستقیما از سایت نشر چشمه به صورت آنلاین سفارش بدید.

از دیوار بالا می‌رود تردید، تردیدهایم

از دیوار بالا می‌رود تردید، تردیدهایم

ماه خانۀ ما را هر شب می‌شناسد
و در پنجره‌مان، نامه‌های عاشقانه‌اش را
لرزان مرور می‌کند
بر لبِ شیشه و نوری پریده‌رنگ

ما پشتِ باغ‌های خواب‌آلوده به دام می‌افتیم
زیرِ آوازی غمگین
که دختری، در جنگلِ تاریک
در پناهِ درختان، در پناهِ باد، می‌خوانْد:
ــ لب‌های من هرگز لب‌های کسی را نبوسیده است
و شعرهایم هرگز از ساقۀ عریانِ گُلی
بالا نرفته است
پس به آب‌های تنهاییِ خویش بازمی‌گردم
و چشم‌های نرم و مرواریدشده‌ام را
در کفِ دست‌هایم می‌گیرم
و به پایین می‌آیم
رو به ژرفای واهشته و شفافِ دوشیزه‌گی‌ام

رازِ خود را به پرستویی می‌گفتم
به پرستویی کوچک
که پیکانِ بهاران بود
و شنلِ سبزش را
مستانه و جاری و کَت‌برباد می‌آورْد
به نوکِ برگ‌ها می‌گفتم
به نیمکت‌های دبستان‌ها
به کوچه‌های کودکی‌هامان
به پری‌سایان، به رَشایان
به طلای گیسوها
به طلای گندم‌ها
به طلای خورشید می‌گفتم:
ــ تا دیر نشده باید مُرد
تا دیر نشده باید مُرد

 

شهرام شیدایی

از کتاب آتشی برای آتشی دیگر

1373/1/20

ترانه‌های اورشلیم

 

بعد از مدت‌ها یک مجموعه شعر بی‌نظیر به دستم رسید تا با خواندش حظ کنم، عشق کنم و حس ناب را زیر پوستم به حرکت درآورم. به حرمت عشق، با صدای بلند شعر عاشقانه بخوانیم:


چهار چیز از من برای تو می‌ماند
سالی که تو را دیدم
روزی که تو را بوسیدم
خانه‌ای که مرا در آن پناه دادی
و بارانی که اگر بر گور من ببارد
مال توست
و اگر بر آدم‌های زنده ببارد
از روی عادت است
از من چهار چیز برای تو می‌ماند
تعبیر تو،
از این چهار کیهان چیست؟
کدام‌یک دیرتر می‌پاید؟
اگر چیزی برای تصاحب وجود ندارد
پس دوستم نداشته‌ای
اشک‌های تو هنوز مانده
تا مرا دوباره به دنیا بیاورند
_ سپس دستت را از روی شانه‌ام بردار
و بگو
به عکس‌ها نمی‌شود اعتماد کرد_
از من چهار چیز به جا مانده
افسوس تو میهمان هیچ‌کدام نیستی
که هم مثل تیغ برنده‌اند
و هم چهار رقاصه‌اند
که با تو خواهند رقصید
آن‌ها در کنار تواند
در ساعات بیداری و خواب
و تو مشغول زندگی هستی
با چهار آهنگ شاد و غمگین که من می‌نوازم
تو فراموشم می‌کنی
چون توانِ نگه‌داریِ چیزهایی را که
مانده نداری
جز تختی که گور من است- در دنیای تو-

از من چهار چیز به یادت می‌ماند
چون حکایت‌های آخرین بازمانده‌ی جنگ
که نه کسی را می‌کُشد
و نه کسی را زنده می‌کُند

 

ترانه‌های اورشلیم | ادریس بختیاری

نشر چشمه | 1397

پیشنهاد نسرینا: اپلیکیشن نوار

 

من مشکل زمان دارم. یعنی صبح خیلی زود از خونه می‌زنم بیرون و شب می‌رسم خونه. زندگی شلوغ و ساعت‌هایی که صرف شغل می‌شه، دیدن رفقا و گشت‌زنی توی شهر و رسیدگی به کارهای شخصی و ... باعث می‌شه زمان زیادی برای موندن توی خونه نداشته باشم. اون چند ساعت آخر شب هم که توی خونه هستم، غالبا صرف رسیدگی به کارهای شخصی می‌شه. آدم‌هایی که مثل من هستند، زمان‌های مُرده‌ی زیادی دارند. مثلا ساعت‌هایی که در مسیر رفت و برگشت می‌گذره (خاصه اون‌هایی که مسیرهای طولانی‌تری رو در پیش دارند یا ترافیک‌هاشون زیاده)، برای من زنده کردن این ساعت‌ها خیلی ارزشمنده. خیلی دوست دارم توی این ساعت‌ها کتاب بخونم، اما... نکته اینجاست که من با کامپیوتر زیاد کار می‌کنم. دوست ندارم ساعت‌های زیادی به صفحه گوشی یا کاغذ و هرچیز دیگری نگاه کنم، و غالبا خستگی چشم‌هام در روزهای کاری هفته زیاد می‌شه و هم‌اینکه در ساعت‌های رفت و برگشت مشغول رانندگی هستم. اگر شما هم مثل من چنین دغدغه‌هایی دارید، پس بیایید گوش‌مون رو با شنیدن کتاب صوتی ورزیده کنیم. گروه‌های خوبی شروع کردند به تولید کتاب‌های صوتی، مثل نوار، آوانامه، نوین کتاب گویا و... . که اکثرا کارهای خوبی منتشر می‌کنند و گوینده‌های خوبی هم دارند. پیشنهاد من برای استفاده از کتاب‌های صوتی، اپلیکیشن نوار هستش. چون نوار خارج از اینکه خودش به تولید کتاب صوتی می‌پردازه، کتاب‌های صوتی تولید شده توسط ناشران دیگه به غیر از خودش‌ رو هم در اپلیکیشنش می‌فروشه. با اپلیکیشن نوار می‌شه اکثر کتاب‌های صوتی موجود در بازار رو به صورت یکجا دید و به نسخه‌های نمونه‌اش گوش داد و هر کدوم که مورد نظر بود رو خرید. در واقع با اپلیکیشن نوار نیازی نیست تا بقیه اپلیکیشن‌های کتاب صوتی رو دانلود کنید.


کتاب بخونیم. به هر نحوی که می‌تونیم. فرقی نمی‌کنه نسخه کاغذیش باشه، نسخه الکترونیکیش یا نسخه صوتیش. فعلِ کتاب‌خوندن رو در زندگیمون جاری کنیم. 
اپلیکیشن نوار رو می‌تونید از کافه بازار  و سیب اپ دانلود کنید.
.

پیشنهاد نسرینا: اپلیکیشن فیدیبو


اگر مثل من عاشق کتاب هستید ولی زمان زیادی برای مطالعه ندارید توصیه می‌کنم از اپلیکیشن‌های کتابخوان الکترونیک مثل فیدیبو یا طاقچه استفاده کنید. اینطوری لازم نیست همیشه یک کتاب همراهتون باشه یا حواستون باشه که کتابتون رو توی خونه، محل کار، توی ماشین و یا هرجای دیگه‌ای جا نذارید، و خیلی راحت می‌تونید از تایم‌های مُرده‌تون که منتظر هستید و یا بیکارید استفاده کنید.
کتاب الکترونیک فرق زیادی با پی‌دی‌اف داره. خواهش می‌کنم به حقوق مولف احترام بذاریم و سعی نکنیم دنبال پی‌دی‌اف رایگان غیرقانونی باشیم. کتاب الکترونیکی قابلیت‌ها و امکاناتی داره که پی‌دی‌اف نداره. مثلا اینکه سایز صفحات متناسب با دستگاه شما، مدل و سایز گوشی یا تبلت شما تغییر می‌کنه و نیاز نیست مدام صفحه رو زووم کنید، می‌تونید سایز فونت، رنگ صفحه، نوع فونت رو تغییر بدید، توی کتاب الکترونیک یادداشت بنویسید، کامنت بذارید و ... . کتاب الکترونیکی رو نمی‌تونید برای کسی بفرستید و هرشخصی فقط می‌تونه از کتابخانه شخصی خودش توی اکانت خودش استفاده کنه.
انقدر غر نزنید که کتاب گرونه (هرچند که به نظر من کتاب خیلی ارزون‌تر از پیتزا یا رژلب هستش)، انقدر غر نزنید، قیمت کتاب الکترونیک خیلی ارزونه و می‌تونید حتا با ۵۰ درصد تخفیف نسبت به کتاب کاغذی اون‌ها رو بخرید.
خلاصه که امکانات زیاد این نوع کتابخوان‌ها رو از سایت فیدیبو یا طاقچه مطالعه کنید.
مجموعه شعر من «کلمات تنم را کبود کرده‌اند» در اپلیکیشن کتابخوان فیدیبو وجود داره. که می‌تونید از هر نقطه‌ی دنیا بخونیدش.
فیدیبو و طاقچه رو می‌تونید از کافه بازار و سیب اپ دانلود کنید.

مروارید منتشر کرد؛ «پرنسس‌ها فقرات‌شان بیرون نمی‌زند»

 

خبرگزاری مهر | 25/ فروردین / 1397

مروارید منتشر کرد؛
«پرنسس‌ها فقرات‌شان بیرون نمی‌زند» در بازار کتاب

مجموعه داستان «پرنسس‌ها فقراتشان بیرون نمی‌زند» از سوی نشر مروارید منتشر شد.

به گزارش خبرنگار مهر، نخستین مجموعه داستان «نسرینا رضایی» با عنوان «پرنسس‌ها فقرات‌شان بیرون نمی‌زند» از سوی نشر مروارید منتشر شد.

این مجموعه داستان در برگیرنده ۱۲ داستان کوتاه از این نویسنده و شاعر با عناوین یک جفت چشم سیاه بیست ساله، از درد ترسی نیست، هراس حک شده روی آسفالت، شب تمام تنم را پوشاند، چهره‌ای که ارث برده‌ام، اتاق عربده می‌کشید، دوست ندارم بابا من را ببوسد، حجم سیاه، لبخندهایت مستدام موسیو، سکانس‌های سیاه و سفید، خوابگاه و لب‌های متحرک است.

این نویسنده همزمان با انتشار این اثر با اشاره به اینکه به دلیل تعلل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در صدور مجوز این اثر، انتشار آن یکسال به تعویق افتاده است عنوان داشت: داستان‌های این مجموعه حول محور جهانی می‌گردد که ما هرروز با آن مواجه هستیم. آدم‌های خاکستری داستان‌های این کتاب، خود ما هستیم. من تلاش کرده‌ان در کتابم به خلوت زندگی آدم‌ها نفوذ کنم. تا زمانی که تلاش کنیم جهان خودمان را طوری نمایش دهیم که واقعیت ندارد، صرفا خودمان را گول زده‌ایم. داستان‌های این کتاب، بازگو کننده‌ی معضلات نسل جوان امروزی است، جهانِ نسلی که درک نمی‌شود و یا کمتر درک شده است. تلاش شده است تا در این داستان‌ها، واقعیت‌ها آنطور که هست نشان داده شود.

وی همچنین عنوان کرد: شیوه‌ روایت این داستان‌ها به سبک مدرن بوده و تلاش شده تا از تکنیک‌های داستان‌نویسی نهایت استفاده را ببرم. شخصیت‌های این داستان‌ها همگی خاکستری هستند و هیچ سفیدی و سیاهی محضی در این شخصیت‌ها وجود ندارد. هرچند قبول دارم که داستان‌ها به سمت تلخی و سیاهی گرایش دارند، اما اگر تلخی‌ای هم احساس می‌شود، دلیلی جز مواجه شدن مخاطب با واقعیت‌های روزمره‌ای که با آن درگیر است، ندارد.

نشر مروارید این اثر را در ۹۵ صفحه با قیمت ۱۰ هزار تومان منتشر کرده است.

از نسرینا رضایی پیش از این دفتر شعر «کلمات تنم را کبود کرده‌اند» از سوی نشر چشمه منتشر شده است.

کلمات تنم را کبود کرده‌اند

مجموعه شعر «کلمات تنم را کبود کرده‌اند» از سوی نشر چشمه منتشر شد.

 

اسلحه‌ای برای شکار ندارد
زنی که
سگِ چشمانش پارس کردن نمی‌داند
استخوانی که به دندان گرفته‌ای
تکه‌آهنی است
که در کوره‌ی تنم
ذوب شده

خوشبختی‌ای که مقابل لنز دوربین‌ها
در پیراهنِ سُرخم لیز می‌خورد
سناریوِ از‌پیش‌نوشته‌شده‌ای است
که زورش
به واقعیت‌ها نمی‌رسد

کمی عقب نشینی کن
بگذار این ویدیو
لحظه‌هایی را به نمایش درآورد
که در حافظه‌اش ثبت نشده است

تنهایی
زنی است
که مقابل آینه
اولین چروک روی صورتش را
کشف می‌کند

 

تهیه کتاب از طریق سایت نشر چشمه

دنیایی گریخته به من

دنیایی گریخته به من

 

«دنیایی گریخته به من» اثر دوست بی‌نظیرم؛ علیرضا حسنی از سوی نشر چشمه منتشر شده است. این کتاب را پیش از چاپ در زمستان 92 خوانده بودم. لذت تورق‌اش در این شکل و شمایل دوچندان است.

 

باید مرا خواب دیده باشی

که این‌قدر نزدیک به صورتم

حرف می‌زنی

سوختن گلویت را پیدا نمی‌کنم

من،

صداهای ناهنجاری را که می‌شنوم

نمی‌توانم فراموش کنم

به سکوتم کمک می‌کنی

با گم شدنت

لابه‌لای شادی و اندوه

برای دیوانه شدن

همه چیز را دوباره نگاه می‌کنم

و انتظار می‌کشم

که مرا ببری

و میان جرعه‌های صدایت

رها کنی

برای دوباره خندیدن تو

همه‌ی فضاها را از دست می‌دهم

رویاهایت را به هم می‌ریزم

که نام مرا

فراموش کنی.

 

دنیایی گریخته به من

مجموعه شعر سپید علیرضا حسنی

نشر چشمه

چاپ اول، اسفند 94

روزهای تاکسیدرمی شده


سیاوش درون خیابان‌های سرد سینت‌لوییس قدم می‌زند؛ استیک با کوکا می‌خورد و حالا می‌تواند ساز بزند؛ نقاشی بکشد و با زبان انگلیسی شعر بنویسد.
شاید اگر توی همین تهران خودمان بود، «روزهای تاکسیدرمی شده»اش در یک انتشارات بهتر چاپ می‌شد. یا حداقل اگر بابک سی ساله -مدیر نشر نصیرا- هنوز زنده بود و توی آن زمستان لعنتی هنوز توی دریا غرق نشده بود؛ کتاب سیاوش حال و روز بهتری داشت.
توی سرمای پاییز تهران، دارم روزهای سرد تاکسیدرمی شده‌ی سیاوش را می‌خوانم.


پشت جلد کتابش نوشته:
جاده بود. شب بود. ستاره بود. ماه بود. آواز بود. لبخند بود. نوازش بود. هیچ‌کس دیگری نبود. غیر از شما و من.دریچه‌ی سقف ماشین باز بود. دست‌های همدیگر را گرفته بودیم و آن‌ها را از دریچه‌ی سقف وارد مقدار متنابهی از باد و سرما کرده بودیم. دستتان توی دستم تکان می‌خورد. سرد و ملایم شده بود. بی‌وزن شده بود. دستتان از وزش باد خوشحال بود. شور داشت. جیغ زدیم.....

روزهای تاکسیدرمی شده

سیاوش ضمیران

نشر نصیرا

کتاب بخوانیم

رفته‌ام سروقت کتابخانه‌ام. شروع کرده‌ام به ریخت و پاش... رسیده‌ام به فرزندخوانده‌هایمان.
این‌ها نه کتاب از ده کتابی هستند که در ده هفته گذشته منتشر شده‌اند. به عقب بر‌می‌گردم و به تمام تلاشی فکر ‌می‌کنم که گروه‌مان در نشر هیرمند برای تک‌تک آنها کرد. گروهی سخت‌کوش با شعار: هر هفته یک کتاب جدید!
حالا از این شروع، ده هفته می‌گذرد و این هفته‌ها و کتاب‌های تازه در نشر هیرمند ادامه دارد. در بازار بی‌رونق کتاب که اکثر ناشرها متفق‌القول بودند که کتاب دیگر مخاطب ندارد؛ نشر هیرمند با تلاش گروهی خود ثابت کرد که مردم هنوز هم کتاب می‌خوانند.
تعدادی از این کتاب‌ها در همین مدت محدود به چاپ دوم رسید و مابقی نیز تا چاپ دوم، فاصله‌ی زیادی ندارند.

زیبایی‌ات غمگینم می‌کند

 
 
آینده‌ام
در آینه‌ی کوچکش جا مانده بود
آینه را
در کیف کوچکش دفن کرد و رفت

حالا
هر چه می‌شویم
پاک نمی‌شود اندامش
از حافظه‌ی دست‌هام

تنها شده‌ام
مثل رد پای گربه‌ای حامله در برف
مثل پیرهنی که زنی زیبا
هنگام مرگ به تن دارد

از یاد رفته‌ام
مثل جمعیتی
جا مانده از قطار

به زودی
به زودی
به زودی تمام می‌شوم
و سطرهای این شعر
خیال‌های وحشی در اسبی است
که می‌دود
در دشت‌ها و قطارها و خیابان‌ها
می‌دود و
می‌دود و
می‌دود و
هر بار خود را
در تنهایی اصطبل
پیدا می‌کند
زیبایی‌ات غمگینم می‌کند
بهزاد عبدی
نشر چشمه
چاپ اول، پاییز 1394
 

قوچ

 
نشان کتاب که نصب شود روی جلد، یعنی نسرینا آماده است برای غرق شدن در قصه‌ای نو!

اینطور شروع کرده است راوی:
"آگه قرار بود همه‌ی قروقضایای اون دو روز بشه یه رمانی فیلمی چیزی، باید از صحنه‌ای شروع می‌شد که خون حسام داره آردهای کف دزاشیب رو می‌شوره می‌بره پایین و خاله مهری داره با کیف، می‌زنه تو کله‌ی راننده کامیونه. یا باید از جایی شروع می‌شد که دارم سر سمیرا عر می‌زنم نگه داره و بعدش وسط نیایش پیاده می‌شم، در پاترول نقره‌ایه رو محکم می‌کوبم به هم و عین خرس تیر خورده خودم رو لِک‌لِک می‌کشم طرف پایین و فردا ظهرش با پاهای آش‌ولاش می‌رسم دم خونه‌ی بابک تو چارراه‌پارس. یا از اون روزی که یارو از آگاهی زنگ‌زده بود خونهمون، داشت آدرس اون تیمارستانه تو قیام‌دشت رو می‌داد و من خودم میدونستم وسط بیابونها کنار اون گاوداریه‌ست و یه قرون ته جیبم نبود که بخوام حواله‌شم اون سمتی‌ها. چون بخوام نخوام یه جورایی سر قضیه‌ی اون دو روز، اون جاها بنده."



قوچ - مهدی اسدزاده - نشر چشمه - زمستان 93
 

در ارتباط با نبودنت

هر کجا که بروی

شعر می‌آید
حتی در گور
کنارت می‌خوابد
تا احساست را درک کند.
وقتی نیستی
چه کار کنم باشی؟
که ببینی در ارتباط با نبودنت
درخت به پرنده چه می‌گوید
ماهی به دریا چه می‌گوید
مرگت یعنی چه؟
توضیح بده کی مرده‌ای
کی زنده بوده‌ای بین ما
نیازی نیست که فکر کنی دیگر
نیازی نیست که چیزی بنویسی دیگر
آرام باش
بگذار شعر در کنارت به همه چیز فکر کند
همه چیز را بنویسد

 صمد تیمورلو

 ۲۰ مرداد سومین سالروز درگذشت صمد تیمورلو ، یادش گرامی!

« چزاره پاوزه متولد  ۹ سپتامبر ۱۹۰۸، رمان نویس، شاعر، مترجم و منتقد ادبی اهل ایتالیا بود. او در روستای کوچکی به نام سنتو استفانو بلبو «Santo Stefano Belbo» درنزدیکی شهر تورین به دنیا آمد. در سن شش سالگی پدرش بر اثر سرطان مغز درگذشت و ضربه این فاجعه تا پایان عمر با او ماند. از آن پس تربیت او را مادرش به عهده گرفت که سختگیری‌های شدیدش در شکل‌گیری شخصیت به شدت درون‌گرای پاوزه بی تاثیر نبود. طوری که بسیاری در معرفی ابتدایی او از پاوزه به عنوان مردی خجالتی که همیشه آماده مخفی ماندن از دیگران است، نام می‌برند. چزاره پاوزه از چهره‌های مهم ادبی قرن بیستم این کشور است. او از آن دسته از نویسندگان ایتالیاست که ادبیات این کشور را متحول کردند. پاوزه سهم به سزایی در شناساندن نویسندگان آمریکایی در ایتالیا داشته‌است.

چزاره پاوزه در روز ۲۷ ماه اوت ۱۹۵۰ در سن ۴۲ سالگی در هتلی به نام «رم» در شهر تورین، در اوج شهرت و زمانی که هنوز چند ماهی از دریافت جایزه «استرگا» که مهم‌ترین جایزه ادبی ایتالیا است نگذشته بود، دست به خودکشی زد و درگذشت. سال ۱۹۵۷ هفت سال پس از مرگ او جایزهٔ ادبی چزاره پاوزه در ایتالیا بنیانگذاری شد. - ویکی‌پدیا »

«گزینه شعرهای پاوزه»، که توسط نشر چشمه منتشر شده است، کتابی کم حجم برای خوانش است که می‌تواند پاوزه را معرفی کند. در زیر یکی از زیباترین و برجسته‌ترین شعرهای پاوزه را برایتان نوشته‌ام.

 

مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریست

 

مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریست -

این مرگی که همراه ماست

از بام تا شام، بی‌خواب،

گنگ، همچون ندامتی کهنه

یا عادتی مهمل.

چشمانت

کلامی بیهوده خواهند بود،

فریادی خاموش، و سکوتی.

این گونه می‌بینی‌شان هر بامداد

آنگاه که تنها بر خود خم می‌شوی

در آینه.

آه، ای امید عزیز،

ما نیز آن روز خواهیم دانست

که هستی و نیستی توئی.

 

مرگ هرکس را به چشمی می‌نگرد.

مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریست.

همچون ترک گفتن عادتی، همچون نگریستنِ باز پیدائی چهره‌ئی مرده در آینه،

همچون گوش سپردن به لبی فرو بسته

                                        خواهد بود.

فرو خواهیم شد، لب فرو بسته، در گرداب.

 

                گزینه‌ی شعرها

                چزاره پاوِزه

                 ترجمه‌: کاظم فرهادی - فرهاد خردمند

                 نشر چشمه

                  126 صفحه

پرده‌ی جهنم - ریونوسکه آکتاگاوا

ریونوسوکه آکتاگاوا نویسنده کتاب «پرده‌ی جهنم» ‏متولد یک مارس 1892 ژاپن است. از او به عنوان پدر داستان کوتاه ژاپن نام برده می‌‎شود. ریونوسکه در سن 35 سالگی با مصرف زیاد باربیتال (با نام تجاری ورونال) خودکشی کرد.

« ماه‌های ژانویه و فوریه سال ۱۹۲۶ را در محل توانبخشی منطقه یوگاوارا گذراند. بیماری بی‌خوابی امانش رابریده بود و ترس دیوانه شدن به شدت رنجش می‌داد. در آخرین سال زندگی‌اش چندین علامت اختلال روانی در او ظاهر شد. از این علائم می‌توان به اختلال و توهم در قوه شنوایی و افکار مالیخولیایی اشاره کرد. هنوز تا پایان سال زمان بسیاری مانده بود که به فکر خودکشی افتاد. امّا عملاً تابستان سال بعد بود که به زندگی‌اش پایان داد. در اواخر ماه مه سال ۱۹۲۷ تعادل روانی دوستش کوجی اونو به هم خورد و مدتی بعد آکوتاگاوا این به هم خوردن تعادل روانی دوستش را در داستانی غیرمتعارف به توصیف درآورد. از او یادداشتی متعلّق به ماه آوریل همان سال به جا مانده است:

ادامهٔ زندگی با چنین ادراکاتی، شکنجهٔ توصیف ناپذیری است. آیا کسی پیدا نمی‌شود که بی‌سروصدا گلوی مرا در خواب بفشارد؟

او سرانجام در ساعات اولیهٔ بامداد بیست و چهارم ژوئیه خودکشی کرد. وقتی زنش در حدود ساعت شش صبح بیدار شد ریونوسوکه را مرده یافت چون قرص‌های سیانور پتاسیم را به مقدار کشنده خورده بود. در یکی از چند نامه‌ای که از او به جا مانده دلیل خودکشی خود را « نگرانی و رنج سربسته و مبهم از آینده»  اعلام می‌کند. احتمالاً او مبتلا به شیزوفرنی بود و با آگاهی از تغییرات درونی دست به این عمل زده است. – ویکی‌پدیا»

پرده‌ی جهنم متشکل از چهار داستان کوتاه با نام‌های: کاپا، پرده‌ی جهنم، تار عنکبوت و دماغ است. برشی از داستان کاپا که درون مایه‌ی طنز دارد:

«عمل کردن توانایی عمل است و توانایی عمل، عمل کردن است. ما را گریزی از این دور باطل نیست. به عبارت دیگر سرتاسر زندگی ما چیزی نیست جز بی‌منطقی!»

 

پرده‌ی جهنم نوشته‌ی ریونوسکه آکتاگاوا

ترجمه جلال بایرام

نشر نیلوفر

217 صفحه

 

پ.ن: شاید برای آن‌هایی که فیلم تحسین برانگیز «راشامون»، محصول سال 1950 ساخته‌ی یکی از برجسته‌ترین کارهای استاد سینما، " آکیرا کوروساوا " را دیده‌اند جالب باشد که بدانند، این فیلم برگرفته از داستان «در بیشه» و «راشامون» ریونوسکه است. «راشامون» اولین داستانی است که از ریونوسکه در یک مجله‌ی ادبی به چاپ رسیده بود. تا زمان مرگ او در سی وپنج سالگی، بیش از یکصد داستان کوتاه از او به چاپ رسیده بود.

باد به دنبال خودش می‌گردد - بهزاد عبدی

اولین مجموعه شعر بهزاد عبدی، با عنوان «باد به دنبال خودش می‌گردد» توسط نشر مروارید به چاپ دوم خود رسید. خواندن این مجموعه شعر خالی از لطف نیست. در زیر شعر کوتاهی که بسیار دوستش دارم را برایتان نوشته‌ام:

        

              برای جان لنون

              قهرمان طبقه ی کارگر

 «تحمل کن»

 

 تحمل کن پسر جان

تشنگی را تحمل کن

 

همین روزها یک نفر

از میان ما بلند می‌شود

نی باریکی توی آب می‌گذارد

و دریا را بالا می‌کشد

 

 تحمل کن پسر جان

تشنگی را تحمل کن

سنگی برای زنده‌گی، سنگی برای مرگ - شهرام شیدایی

نقل از خبرگزاری ایسنا:
 
شعر بلند شهرام شیدایی نقد می‌شود.

جلسه رونمایی و نقد و بررسی «سنگی برای زندگی، سنگی برای مرگ» شعر بلند شهرام شیدایی برگزار می‌شود.

به گزارش خبرنگار ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، نشست نقد کتاب این شاعر فقید روز چهارشنبه 27 فروردین ساعت 17 تا 19 برپا می‌شود.

محل برگزاری برنامه، کرج، مهرشهر، بلوار ارم، سه‌راه شهرداری، نبش دانش، پلاک 2، آموزشگاه هنری ایوان سپید است.

مورچه آرژانتینی - ایتالو کالوینو

ایتالو کالوینو نویسنده‌ی تماما دیوانه‌ی مورد علاقه‌ی من است. این که می‌گویم دیوانه از آن رو است که آدم نمی‌تواند درک کند درون مغز او چه ها که نمی‌گذرد. وقتی داستان‌هایش را می‌خوانی به جاهایی می‌رسی که چشم‌هایت را از روی صفحه کتاب می‌دزدی، یک نفس عمیق می‌کشی و بلند تکرار می‌کنی : "درون مغز تو چه ها که نمی‌گذرد، پسر!"

ایتالو کالوینو نویسنده‌ی ایتالیایی قرن بیستم است که در کوبا زاده شد. او تا پنج سالگی در کوبا ماند و بعد از آن به ایتالیا رفت و همان‌جا ماندگار شد. در سال 1981 نیز نشان افتخار فرانسه را بدست آورد. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.  رولان بارت ، او و بورخس  را به دو خط موازی تشبیه کرده و از کالوینو به عنوان نویسنده پُست مدرن نام می‌برد. دلم می خواست کالوینو را با رمان مورد علاقه‌ام معرفی کنم اما ترجیح می‌دهم  رمان او را نگه دارم تا بعدا برایتان از دیوانگی وی بیشتر بنویسم. فعلا اگر مجموعه داستان کوتاه «مورچه‌ی آرژانتینی» را نخوانده‌اید، بخوانید، تا بعد.

«انسان‌های شکست خورده» عنوان تحلیلی است که بر رمان «مونالیزای منتشر» اثر «شاهرخ گیوا» در روزنامه‌ی قانون (13/اسفند/92 - ص 3) نوشته‌ام. این نقد را می توانید از اینجــــا بخوانید.

سنگی برای زندگی، سنگی برای مرگ - شهرام شیدایی

 

«سنگی برای زندگی، سنگی برای مرگ» عنوان جدیدترین مجموعه شعر زنده یاد شهرام شیدایی (1346 - 1388) است که بعد از پنج سال توقف در ارشاد بالاخره منتشر شد. اگر سنگ اندازی های مضحک ارشاد در هشت سال گذشته وجود نداشت، کتاب در زمان حیات شاعر انتشار می یافت!
این کتاب از دیروز وارد بازار شده و هم اکنون در شهر کتاب ها و فروشگاه نشر چشمه موجود است.
سنگی برای زندگی سنگی برای مرگ توسط انتشارات کلاغ سفید، نشری که توسط خود شهرام شیدایی راه اندازی شده بود به چاپ رسیده است.

پ.ن : خبر خوب دیگر آنکه نشر چشمه نیز  از حالت تعلیق خارج شد و زین پس فعالیت های خود را از نو آغاز خواهد کرد.

 

دعوت به مراسم گردن زنی - ولادیمیر ناباکف

دعوت به مراسم گردن زنی! این عنوان کتابی است از نویسنده ی بزرگ روس، ولادیمیر ناباکف. پیش تر گفته بودم که چقدر از روس ها و زن هایشان و از چشم های بی فروغشان وصد البته از  ادبیات منجمدشان خوشم نمی آید. اگر شما هم با شنیدن نام ادبیات روس، چهره تان در هم مچاله می شود، این کتاب را بخوانید تا ناباکف را با قلم اعجاز انگیزش بشناسید و ایمان بیاورید به اینکه استثناء همیشه وجود دارد! هرچند که گاهی با خودم می اندیشم اگر ناباکف هم به جای زندگی کردن در امریکا، همچنان در روسیه می ماند باز هم می توانست این تفاوت فاحش را در سبک نگارشش با پیشینیان روس ایجاد کند؟

ولادیمیر ولادیمیرویچ ناباکوفمتولد 22 آوریل 1899 در سنت پترزبورگ است. وی در سال 1977 در سن 78 سالگی در مونترو درگذشت. او نویسنده رمان، داستان کوتاه و مترجم و منتقد چندزبانه روسی-آمریکایی بود. وی اولین شعرش را در سن ۱۵ سالگی نوشت و قبل از فارغ‌التحصیلی از مدرسه تنیشف، ۲ جلد کتاب شعر چاپ کرده بود.  ناباکوف تحصیلات خود را در دانشگاه کمبریج گذراند و چند سال پس از تبعید اجباری در اروپا، در سال ۱۹۴۰( 41 سالگی ) به آمریکا رفت و تا پایان عمر خود آنجا ماند. ناباکوف با انتشار رمان لولیتا به اوج شهرت رسید. ناباکوف این رمان را در سال ۱۹۵۵ میلادی ( 56 سالگی) و به زبان انگلیسی نوشت و در پاریس منتشر کرد. تا زمان مرگش در سال ۱۹۷۷، ناباکوف ۱۸ رمان، ۸ مجموعه داستان کوتاه، ۷ کتاب شعر و ۹ نمایشنامه منتشر کرده بود.

ناباکفِ شاعر در این رمان دویست صفحه ای خودش را از یوغ شعر رها نکرده است. در هر صفحه از این رمان عباراتی را می بینید که خود می توانست یک شعر مستقل باشد و از همین جا می توانید به برجستگی قلم این نویسنده از سرزمین روس هایی که هیچ دوستشان ندارم، پی ببرید: « و سایه اصلا این پا و آن پا نکرد، بلکه، باید گفت، صرفا روی ناهمواری های دیوار گیر کرد...» ، «اسب های پیر و فکسنی وحشتناک که دیریست دیگر از دیدن منظره های دوزخ شگفت زده نمی شوند...»، «تو من نیستی و فاجعه ی جبران ناپذیر در همین نهفته است...» ، « یکبار هم که شده سعی کن بفهمی، اگر شده از پشت مه، اگر شده با گوشه ای از مغزت، اما بفهم که چه چیزی دارد اتفاق می افتد» و...

نمی توانم مثل روال همیشگی پاراگرافی از کتاب را برایتان انتخاب کنم... ناباکف لعنتی را خودتان یک شبه بخوانید... !

 

پاپیون دور بمب - عزیز عباسی

محاوره های عزیز عباسی، از آن دست شعرهایی است که به دل هرکسی می نشیند. عزیز عباسی، که به خوش اخلاقی و خوش رویی در جامعه ادبی شناخته شده است به دور از هر حاشیه ای، دومین مجموعه شعرش را اوایل امسال منتشر کرد. وی پیش تر مجموعه شعر "هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست" ( چاپ اول نشر شانی، چاپ دوم انتشارات نصیرا) را روانه ی بازار کرده بود. عزیز عباسی که در حال حاضر مشغول تمرین آهنگسازی است، قصد دارد در آینده به صورت وکال، ترانه ها و شعرهای محاوره اش را در سبکی که شعرهایش می طلبد ( تلفیقی - راک ) به ما هدیه کند. آن هایی که به اشعار محاوره علاقه دارند، مجموعه ترانه ها و شعرهای محاوره ای عزیز عباسی با نام " پاپیون دور بمب " را از دست ندهند. شعر زیر، شعری است که شخصا علاقه ی خاصی به آن دارم. با هم شعر مورد علاقه ی من را می خوانیم:


بازم یکی تو کمده
یکی که چن سالی می شه کابوسِ هر شبم شده
دفتر و می گیره جلوم؛ که شعرِ تازه تر بگم
اجازه می ده این دفه که بی اجازه تر بگم
قلم می شه برای من، حالا که جفت دستای من قلم شده
اونی که چن سالی می شه کابوسِ هر شبم شده
بازم یکی تو کمده
بازم می افتم روی تخت
توی خودم راه می رم مث درخت
بازم یکی تو کمده
پچ پچِ سایه ها داره گوشِ من و کر می کنه
نمی دونم که آخرین قرصی که توی مشتمه حالم و بهتر می کنه؟
به بالشم خیره می شم؛ خدا می دونه نفرینِ چن تا پرنده پشتمه...
بازم صدای گریه ی یه مهدِ کودکِ بزرگ
می پیچه توی گوشم و...
پتوم و می زنم کنار، لباسم و می پوشم و...
می رم سراغِ دفترم
از ارتفاعی -که منم- چه جوری می شه بپرم؟
*

اینم مثِ شعرای قبل، اون که دلم می خواست نشد
اینم مچالش می کنم؛ می ندازمش توی کمد
بازم یکی تو کمده
بازم یکی تو کمده


مجموعه شعرهای محاوره پاپیون دور بمب

عزیز عباسی

نشر نیماژ

دلبند - تونی موریسون

سکوت! سکوت و دیگر چیزی برای گفتن نمی ماند! همین قدر کفایت می کند که بگویم از روزی که با تونی موریسون و "دلبند" اش آشنا شدم، کتابش را چسبانده ام به سلین و سفر به انتهای شب او! این دو کتاب هیچ ربطی به هم ندارند اما آن هایی که من را می شناسند شاید تعجب کنند که چگونه می شود بیایم و کسی را در صفحه ی علایقم همتراز و یا شاید بالاتر از سلین محبوبم قرار دهم! تونی موریسون و داستانی که سراسر رنج است. داستانی به واقع مملو از خشونت.. تجاوز .. درد.. شکنجه.. اسارت.. فرار.. آوارگی.. اشک.. شلاق و هر آنچه که می شود در تعریف خشونت گنجاند را در کتاب خودش تصویر کرده! تصاویری از خشونت هایی که نمی شود از آن ها چشم پوشی کرد. حکایت تجاوز و دزدیدن شیر زنی که فرزند شیرخواره اش مرده. نویسنده ای سیاه با حکایت زندگی برده های سیاه.

تونی موریسون زاده 1931 شهر اوهایو امریکاست. نویسنده، فمینیست و استاد دانشگاه زن سیاه پوست آمریکایی، برنده ی جایزه ی ادبی نوبل 1993 و جایزه ی پولیتز 1988 است که آثارش به خاطر فضای حماسی، دیالوگ‌های زنده و تصویر کردن شخصیت‌های سیاهپوست آمریکایی مشهور است. او نخستین زنِ سیاهپوستی است که کرسی‌ای به نامِ خود در یکی از دانشگاه‌های بزرگ آمریکا (دانشگاه پرینستون) دارد. او اولین زن سیاهپوست آمریکایی است که جایزه نوبل را دریافت کرده‌است.

می خواستم برشی از این کتاب را مثل روال همیشه برایتان بنویسم. اما باور بفرمایید جدا کردن و انتخاب کردن یک پاراگراف از این کتاب برایم آن قدر سخت بود که ترجیح دادم فقط شما را به خوانشش تشویق کنم و به همین تک خط بسنده کنم:«اون جونورای سفید هرچی داشتم یا آرزوش تو سرم بود، ازم گرفتن و تازه رشته های قلبم رو هم پاره کردن. تو دنیا هیچ چیزی بدیمن تر از سفیدا وجود نداره - دیالوگ صفحه 137 »

مقاله ای درباره ی این کتاب  به قلم لیلی مسلمی نوشته شده که به علت روانی نگارشش، از میان تعداد زیاد مقالاتی که دیده ام، انتخاب کرده ام که می توانید از اینـجــــــــا ، آن را بخوانید که خواندنش خالی از لطف نیست.

 

شاعر این شعر، عاشق چهل سالگی پدرش است.

|استعاره|

مثل روز برایم روشن است

چهل سال را پر نکرده ام

رویاهایم را به هیات پیرمردی نودساله می بینم

از تختی به تختی دیگر در بیمارستان های پایتخت می چرخند

و زن های جوان پرستار را به خنده وا می دارند

مثل اینکه کودکی در حال شیطنت باشم


به چند چیز هرگز نخواهم رسید

نخستین شان آرزوی یک لحظه زن بودن است

باقی آرزوهایم باشد برای وقتی که از بستر بلند شدم

دست نوه ی دختری ام را گرفتم و

با او قدم زدم از زندگی گفتم


مثل روز برایم روشن است

هیچ زمستانی در من تمام نمی شود

زنی در من به مقصد نمی رسد از برف هایی که نشسته اند تا کمرم

با این حال هیچ شب و روزم بی خیال زنی سپری نمی شود


به چهل سالگی که فکر می کنم ناگهان پیر می شوم

|حسن همایون |


نشست نقد و بررسی مجموعه شعر   "برف تا کمر در تاریکی نشسته"   سروده ی حسن همایون، پنج شنبه، 14 آذر از ساعت 16 تا 18 در   "فرهنگسرای سرو"   واقع در خیابان ولیعصر، ضلع شمالی پارک ساعی، ساعی یکم برگزار می شود.

با حضور منتقدین، آقایان : هرمز علیپور  و مجید اسدی و شاعران برجسته ی کشور.

ورود برای عموم آزاد است.


پ.ن: ضمیمه به پست شماره ی 400

برف تا کمر در تاریکی نشسته - حسن همایون

مجموعه شعر سپید " برف تا کمر در تاریکی نشسته" عنوان اولین کتاب حسن همایون است که  توسط نشر مروارید به چاپ رسیده. این کتاب در برگیرنده دو فصل با عناوین ««علیه تهران» و «اعتراف» است که در 125 صفحه 54 شعر را دربرگرفته است. زبان متفاوت، ساختارهای اپیزودیک با پایان باز از جمله ویژگی های اشعار حسن همایون هستند، اما ویژگی بارزی که هر کسی را به خواندن این کتاب ترغیب می کند، نگاه ویژه ای است که شاعر به "زن" داشته است، نگاهی که می توان در آن دغدغه های زنانه و دنیای واقعی آنها را در شعر یک مـَرد دید. حسن همایون این کتاب را به مادرش و تمام زن های سرزمین اش تقدیم کرده است. در زیر یکی از شعرهای که شخصا دوستش داشتم را برایتان نوشته ام.


پرتره ی زنی تنها زیر نور ماه!

ماه چهره اش را در تاریکی فرو می برد

خیسِ خیس سربرمی دارد خیره می ماند

به روزهای بلندی که از پی هم در خیابان می گذرند

به سایه ی محو آدم هایی که...


خیابان تا گلویم در زخمی عمیق فرو رفته است

در دردی که از کمرم تا پشت گردنم تیر می کشد

مدام با نگاهم که پر از خون است خیره مانده

به سایه ی محو آدم هایی که...


ماه از خط ها و گردی چهره اش بیرون می آید

می افتد لای بی شمار چاله های خیابان ها

در سایه ی محو آدم هایی که...


خیسِ خیس سر بر می دارم

خیره می مانم به پیاده رو

که ادامه ی تنهایی زنی ست خاموش

به سردی برفی که بی وقفه می بارد

رد قدم هاش را پاک می کنم

ها کردنش بر شیشه های عینکم را پاک می کنم

جای بوسه هایش بر لب هایم را پاک می کنم

دیدار با ماه از پشت پنجره ام را پاک می کنم

برف یکریز می بارد    می بارد


ماه چهره اش را در آب می شوید

تاریک تاریک سر می گذارد بر شانه ام

گودی گلویش در اندوهی کبود فرو می شوید فروتر...

آئورا - دشت سوزان

 
 

آئورا - کارلوس فوئنتس : «زنی پیر، مردی جوان و زنی جوان. در خانه ای که همه چیز بوی گذشته می دهد... آئورا، نام دیگر تمناست.» این ها خطوطی از پاراگرافی است که پشت جلد کتابی کم حجم و درعین حال سنگین، که فوئنتس در سی و سه سالگی آن را نوشت، نگاشته شده. آئورا، نامی بود که سال پیش، هنگامی که می خواستم نام وبلاگم را تغییر بدهم، از طرف میم.نون.الف به من پیشنهاد شد تا روی وبلاگم بگذارم! میم.نون گمان می کرد آئورا تصویری است که می تواند نسرینا را منعکس کند! به هر ترتیب خواندن این کتاب را به شما پیشنهاد می کنم. کتابی که فقط یک بعدازظهر برای خواندنش کافی است. کتابی که می توانید پیوست ها و مقاله های پیرامون آن را نادیده بگیرید و در 50 صفحه ی داستان آن غرق بشوید. داستانی که فوئنتس مکزیکی، لعنتی وار آدم را با آن درگیر می کند و ذهن را در نوسانی بین گذشته و حال، سرگردان نگه می دارد. « آن ها می خواهند ما تنها باشیم، آقای مونترو. چون به ما می گویند انزوا تنها راه رسیدن به قداست است. فراموش می کنند که وسوسه در انزوا خیلی قوی تر می شود. صفحه 35»

دشت سوزان - خوان رولفو : خوان رولفو نوسنده و عکاسی مکزیکی است که در زندگی اش تنها دو کتاب منتشر کرد. یک رمان و یک مجموعه داستان. دشت سوزان مجموعه داستانی از این نویسنده ی آمریکای لاتین است که شدیدا به شما توصیه می کنم آن را بخوانید. مجموعه داستانی که خشونت، انزوا، فقر، جنگ، فحشا و تمام فضای سیاهی که می توان در آن دوره ی مکزیک دید را به خوبی به تصویر کشیده است. دوران کودکی‌ رولفو ناگوار بود؛ او در سال‌های نه سالگی تا دوازده سالگی اش شاهد خشونت‌آمیزترین وقایع جنگ مذهبی کاتولیکی بود؛ در شش سالگی پدرش و دو تن از عموهایش در جنگ کاتولیکی کشته شدند و در ده سالگی مادرش را نیز از دست داد. پس از چندی نیز انقلاب و جنگ به خالیسکو استان محل تولد او کشیده شد. همین موضوع‌ها زمینه و فضای آثار او را تشکیل می‌دهند. دنیای رولفو دنیای تراژیک نفرت، خشونت و درماندگی است. « پدرم می گوید بس که آس و پاس بودیم، این دوتا دختر خودسر خراب شدند. از بچگی پر رو و پر توقع بودند و تا بزرگ شدند پایشان به بیرون خانه باز شد. بعد پدرم هردوشان را بیرون کرد. اول تا می توانست با آن ها مدارا کرد، اما بعد دیگ غیرتش به جوش آمد و هردوشان را به خیابان انداخت. آنها هم رفتند به آیوتلا یا یک جای دیگر و پاک بدکاره شدند. صفحه 44»

 

 

سلاخ خانه شماره 5 - باران تابستان

مارگریت دوراس - کورت ونه گات

 1. سلاخ خانه شماره پنج - کورت ونه گات : اسم سنگینی دارد. اما برخلاف اسمش، متنی طنزآلود و سلیس و روان، می شود درون مایه ی کتابی که وقتی بازش کردم انتظار چنان نثری را نداشتم. ونه گات، در سال 1922 در امریکا و در دوران بحران اقتصادی به دنیا آمد. سلاخ خانه ی شماره 5، برگرفته از خاطره ی تلخ ونه گات در جنگ جهانی است، هنگامی که اسیر دست نازی ها شد و در انباری زیرزمینی که محل نگه داری لاشه های گوشت بود، زندانی شد. متن روان و داستان این کتاب با ترجمه ی بی نقص، آنقدر سریع پیش می رود که وقتی شروع به خواندنش می کردم متوجه گذشت زمان نمی شدم. ونه گات را باید بغل کرد و بوسید و خندید وقتی در قرن بیستم می نویسد : « یک روز بیلی شنید که روزواتر به یکی از روانپزشکان می گوید: فکر می کنم شما بچه ها باید دروغ های شاخ دار تازه ای اختراع کنید وگرنه مردم دیگر همینطوری از ادامه زندگی منصرف می شوند! صفحه 131"

2. باران تابستان - مارگریت دوراس: پیش تر، از دوراس کتاب "عشق" را خوانده بودم و از دوراس بدم آمده بود! اما وقتی کتاب باران تابستان را از دوستی هدیه گرفتم که اصرار داشت دوراس را با باران تابستان بخوانم و بشناسم، نظرم در مورد این زن تغییر کرد. دوراس، متولد 1914 فرانسه است. باران تابستان حکایت خانواده ای مهاجر است که فرزندان زیادی دارند. داستان پسری که "حاضر نیست چیزی را بیاموزد که بلد نیست!" خانواده ساکن شهرکی زمخت به نام ویتری در اطراف شهر هستند. به گفته ی دوراس، هنگام نوشتن این کتاب، وی 15 بار به این حومه سفر کرده. آدم باید بنشیند سیگار کشیدن دوراس را نگاه کند و به او بگوید: هی مارگریت! ظرافت خاصی در این جمله ها پنهان بود، می دانستی؟ « آنچه زن را این همه محبوب کرده بود، این بود که از فریبندگی خود اصلا چیزی نمی دانست، و از آنجا که این فریبندگی هم دقیقا از خویشتن بی خبری اش ناشی می شد، دل بستن به او نومید کننده بود. صفحه 72 » 

 

سلاخ خانه شماره 5 - باران تابستان

تیترهای درشت سیاه ترند - علیرضا عباسی

گنجشک

نشسته روی چراغ راهنما

فکر می کند به رنگ دیگری

برای رد شدن اندوه

از قلب چهارراه

| علیرضا عباسی |

علیرضا عباسی

 

 سومین مجموعه شعر علیرضا عباسی با نام "تیترهای درشت سیاه ترند" توسط نشر مروارید منتشر شده است که خواندنش خالی از لطف نیست. علیرضا عباسی، شاعر سپید نویسی است که پیش تر دو مجموعه شعر با عنوان های "پروانه‌ای از متن خارج می‌شود - انتشارات آهنگ دیگر" و "مرمت خواب‌های کوتاه - نشر چشمه" منتشر کرده است. در زیر چند شعر کوتاه از این مجموعه که من خیلی دوستشان داشته ام را برایتان نوشته ام.

تیترهای درشت سیاه ترند - علیرضا عباسی

 

 

17

دلم می گیرد

وقتی تنهایی، زودتر از من

روبه رویت نشسته

با تو چای می خورد

 

29

هنوز فکر می کنیم

به معمای دونفری که

پس از شبی برفی

کنار هم آب شدند

 

36

درخت

هنگام سوختن آواز می خواند

 

پرنده ی کوچکی

در قلبش جا مانده بود

 

55

راه رفتن زیر باران

دیگر کمکی به دوست داشتن نمی کند

محبوبم!

در این دنیای مدرن

باید زره بپوشیم

و از قلب هامان دفاع کنیم

 

مجموعه شعر: تیترهای درشت سیاه ترند

علیرضا عباسی - متولد اسفند 1353

انتشارات مروارید - ۹۵ صفحه - چاپ اول پاییز 92

خودکشی دسته جمعی نهنگ ها - مجید تیموری

«...نخند رفیق / به عقابی که میان دکل های برق / سوخته است...»

| مجید تیموری|

مجید تیموری را پیش تر با مجموعه داستان هایش شناخته ایم. مجموعه اول وی با نام " جزیره ای برای تبعید کاغذ پاره ها "، توسط نشر چشمه به چاپ رسیده است. این مجموعه در حال حاضر به چاپ سوم خود رسیده است. مجموعه داستان دوم وی با نام " از مرده ها امتحان عربی می گیرند" نیز در سال 86  توسط نشر چشمه راهی ارشاد شد که متاسفانه هیچ کدام از آن داستان ها مجوز نگرفت و کل مجموعه، ممنوع الچاپ شد. حالا کتاب شعری توسط نشر مروارید به چاپ رسانده است با نام " خودکشی دسته جمعی نهنگ ها" این کتاب، شعر بلند اپیزودیک عاشقانه‌ای از یک تریلوژی است که دو مجموعه‌ی دیگر آن نیز به زودی منتشر خواهند شد.

این کتاب که توانست اشک و لبخند و خاطراتی دور را در ذهن من تداعی کند همانا که ساختمان چند طبقه ای است برای گریستن:" در تمام این سالها/ داشتم کلنگ ساختمان چند طبقه ای را / به زمین می کوبیدم/ تا عاشقانی که بی خبری / استخوان هایشان را پوک کرده است/ جایی برای گریستن داشته باشند ( برشی از این شعر بلند) "

قدرت شعرهای این شاعر و دوست نازنینم، آب سردی بود که توانست من را  سیراب کند. تا جایی که به اندازه ی مدت ها عطش شعر خواندن را در وجودم بر طرف کرد. حالا این مجموعه شعر کنار تخت من قرار دارد و هر شب برشی از آن را می خوانم و توانسته است رفیق تنهایی هایم باشد. به دوست نازنینم مجید تیموری تبریک می گویم و امیدوارم قلمش همچنان مانا باشد. در زیر بخشی از این شعر را با هم می خوانیم.

 
چند بشکه نفت آورده ام

تا ریشه های ات را بخشکانم

جای سالمی در بدنم یافت نمی شود

حتا سایه ام از دستت

در امان نبوده است

این واقعیت هر دوی ما را

بیشتر مرا که در انبار باروت نشسته ام

فلج کرده است.

گردبادی که در خواب های ام

بیهوده اوج می گرفت

و ویرانگری اش اتاق را به هم ریخت

نتوانست خاطره ای از مغزم

  بیرون بکشد

چند نفر را استخدام کرده ام

تا زیر شکنجه از من

  اقرار بگیرند

  که تو را فراموش خواهم کرد

موفق نشده اند

متاسفانه این بار

از دست دعای مادرم

کاری ساخته نیست

برگشته ام به حسی رقیق

زمانی که کودکی ام ورق خورد

شهوت برای اولین بار

از زبری صورتم بالا می رفت

تاریکی کمکم نکرد

که خجالتم را پنهان کنم

دستی از خاک بیرون آمده بود

می خواست متوجه نشوم

که دارم کلک خودم را می سازم

همه ی گورستان به هق هق ام نیاز داشت

و من بلند بلند به جهالتم می خندیدم

 

 خودکشی دسته جمعی نهنگ ها

مجید تیموری

انتشارات مروارید 1392

 

به نام کسی که در تاریکی است - صمد تیمورلو

به مناسبت سالروز تولد صمد تیمورلو، شاعری که دیر شناختمش؛ یک هفته قبل از مرگ اش!

شعری از این شاعر ارزشمند:

فعلا از سرما حرف بزنم

بعدا اسکیموها خودشان می آیند

تا نشان دهند

دیوانه ی کاملی هستم

که از شهوت زیاد

دارم از سرما می گویم

بعدا اسکیموها خودشان می آیند

 

مانند آدم برفی ها

که کودکان آن ها را

با علاقه می سازند

دعا می کنند

سالم باشند

آب نشوند

که آب آن ها را می سوزاند

می برد داخل زمین

دفن می کند

گرمای بدنشان را می گیرد

 

طی این مدت اتاقم به اندازه ای تغییر کرده است

که حضور اسکیموها در آن محرز باشد

 

در بخش روانی ها

ایراد نمی گیرند

اگر یک درخت انسان باشد

بلرزد از سرما

 

هر شب به اتاقم می آیند

اسکیموها

سرما چهره شان را می گیرد

قیافه ای برای خودش می سازد

قیافه ی چیزهایی که می لرزند

از سرما

 

دلقک هایی که مسخره می کنند

ما را.

به نام کسی که در تاریکی است - صمد تیمورلو (1347 - 1391)- نشر آوای کلار

صمد تیمورلو

کتاب ها :

بیرون تعریف نشده است – چاپ اول: 1381 ، انتشارات مدیا

از کلاغ سفید به کلاغ سیاه – چاپ اول: 1382 ، ناشر: مولف

به نام کسی که در تاریکی است – چاپ اول:1386، انتشارات آوای کلار

قله ات آنجا نیست – چاپ اول: 1389 ، انتشارات آوای کلار

خروس مرده بر می خیزد – چاپ اول: 1391، انتشارات آوای کلار

در این کتاب یک نفر به دنیا می آید(گزیده ی اشعار) - چاپ اول 1392- انتشارات نصیرا

جزیره ای برای تبعید کاغذ پاره ها- مجید تیموری

... کارت پایان خدمت گرفته ام و قرار شده از سر ماه جایی استخدام شوم. چند روز پیش بالای برجی رفته ام و گفته ام که یا خودم را از این بالا پرت می کنم پایین، یا باید یک داستان بیاورید و بگویید که خودت نوشته ای و من متقاعد بشوم که خودم نوشته ام. قضیه سریع جدی شده است. خب، پسر یکی از مقام های بلند مرتبه ی دولتی بودن این مزیت ها را هم دارد. خبر در شهر پخش می شود. ماموران آتش نشانی طناب، جرثقیل و نردبان و چیزهای دیگری آورده اند تا نجاتم بدهند. اما چاقو را بیرون آورده ام و گفته ام: اگر کوچک ترین عکس العملی نشان بدهید این را در شکمم فرو خواهم کرد. دوباره با میله ی بلندی، کاغذی را بالا می فرستند. ... 

جزیره ای برای تبعید کاغذ پاره ها - مجید تیموری - نشر چشمه - چاپ سوم پاییز 89

 مجید تیموری

پ.ن: اعتقاد من بر این است که بعضی از آدمها را باید رفت، آورد، آمد، نشست، طرف را نشاند، مغزش را باز کرد ، جستجو کرد که چه چیزی درون آن مغز می گذرد. برای من، مجید تیموری از آن دست آدم ها بود. وقتی کتابش را شروع به خواندن کنی، باید انتظار هر پیش آمدی را داشته باشی. اسم های غریب، حوادث شگفتی ساز و هر آنچه که می شود پیش بینی نکرد را در این کتاب باید پیش بینی کنی! وقتی کتابش را می خواندم، در انتهای هر داستان - گاها در اواسط آن - بلند می شدم، می رفتم چند بار سرم را به دیوار می کوباندم و فریاد می زدم :" دیوانه! دیوانه! اون یک دیوانه است!" بعد برمی گشتم، می آمدم می نشستم جرعه ای چای می نوشیدم و ادامه ی داستان را می خواندم. از بین داستانهای این مجموعه، دوتایش را خیلی دوست داشتم - در واقع دو داستانی که بابتش زیاد سر به دیوار کوفتم! - داستانی به نام " شترها در جنگ خواب نمی بینند" که آن قدر قوی و فوق العاده است که دلم نیامد بخشی از آن را اینجا بنویسم - نگران سرهایتان بودم! - و داستان "شما نویسنده یا کودتاچی را فراری داده اید" که بخشی از آن را در بالا برایتان نوشته ام. (هرچند باید این نکته را اضافه کنم، این داستان اصلا شبیه آن چیزی که تصور می کنید نیست. و آن چیزی است که تصور نمی کنید. پس برای درک اتفاقی که در داستان بالا می افتد، آن چیزی را تصور کنید که تصور نمی کنید. )

 بعد از خواندن کتاب " جزیره ای برای تبعید کاغذ پاره ها" همان اعتقادی که در ابتدای نوشته عرض کردم، در من به جوشش برخاست. برای همین رفتم، آوردمش، آمدم، نشستم، نشاندمش، در چشم هایش زل زدم و پرسیدم: چه چیزی دارد درون مغزت می گذرد؟! هرچند نگاه کردن به چشم های پر انرژی او همین قدر کفایتم می کرد که بفهمم قادر به درک آن چیزی که درون مغزش می گذرد نیستم! مجید تیموری 38 ساله انرژی ای بالغ بر انرژی یک پسر بچه ی پیش فعال خردسال را از خودش ساطع می کند! باور بفرمایید که باید کنارش نشست و انرژی او را از روی زمین جمع کرد و درون جیب و کیف و کلاه و مشما و ... ریخت و آورد نگه داشت تا در روزهای کسل، از آن انرژی ها استفاده کرد. انرژی که از پشت تمام کلمه های کتابش، قابل لمس است.

 هرچند مجموعه شعر او به زودی توسط انتشارات مروارید روانه ی بازار می شود اما من دلم می خواهد مجید تیموری را داستان نویس بدانم. شما هم مجید تیموری داستان نویس را در " جزیره ای برای تبعید کاغذ پاره ها" بخوانید. فقط مراقب سرهایتان باشید!

تابوت خالی - بی تا ملکوتی

از آن شب که خودم را آتش زدم تا امروز، هرروز می آیم سراغت. وقتی بنزین را ریختم روی سرم، باز هم سردم شد. قطره های درشت و سنگین اش روی تنم نشست. انگار زیر باران کویرم. نگاهت کردم، زیبا بودی. فندک نقره ای را که روشن کردم، رنگت سفید شد و لب هات خشکید. مبهوت، ماتت برده بود به شعله ی کوچک فندک نقره ای. آبی، قرمز، زرد. همان رنگ هایی که دوستشان داشتم. اگر بودی پتوی پشم شیشه ی قرمز را می انداختی روی سرم. قرمز، همان رنگی که مرا با خود می برد به جاهای دور،خیلی دور. اول دلم آب شد، بعد موهام، و آخر از همه چشم هام. انگار چشم هام نمی خواستند بمیرند، می خواستند بیشتر شعله ها را نگاه کنند؛ شعله هایی که با هم می رقصیدند مثل یک گروه موسیقی جاز. ...

  داستان های کوتاه: بی تا ملکوتی – انتشارات: کتاب آوند دانش – چاپ اول1381 



آتشی برای آتشی دیگر – شهرام شیدایی(1346- 1388)

شاید زمین چیزی از من پرسیده

که از خواب بیدار شده ام.

یا قصه ای در من زنده شده

که جوراب هایم را بلد نیستم بپوشم

چه قدر ساده می نویسیم که زندگی عجیب است

و دست هایمان را پیدا نمی کنیم

(ادامه)


"آتشی برای آتشی دیگر – شهرام شیدایی(1346- 1388) – نشر کلاغ سفید"

                       شهرام شیدایی

                       

کتاب "آتشی برای آتشی دیگر" مجموعه شعرهای سپید شهرام شیدایی می باشد که بعد از نوزده سال مجددا توسط نشر کلاغ سفید تجدید چاپ شده است. این کتاب مجموعه شعرهای متعلق به سال 1373 شهرام شیدایی است. دوست داران شهرام عجله کنند، تیراژ این کتاب فقط 1000 نسخه است!

( قابل توجه دوستانی که می گویند: شعرها تاریخ انقضا دارند!)

عقاید یک دلقک - هاینریش بل

دست های مردانه، دست هایی برای دست دادن، کتک زدن، و طبیعی است برای تیرانداختن و امضا کردن هستند. فشار دادن، کتک کاری، تیر اندازی، امضای چک – این تمام چیزهایی است که دست های مردانه به آن قادراند و طبیعی است که کار کردن. دست های زنانه تقریبا دیگر دست نیستند: فرق نمی کند، می خواهد کره روی نان بمالد یا گیسوان را از روی پیشانی به عقب بزنند. هیچ عالم الهی به این فکر نیفتاده است که درباره ی دست های زنانه در انجیل صحبت کند. ورونیکا1 ، ماگدالنا2 ، مریم و مارتا3 این همه دست های زنانه در انجیل که نسبت به مسیح محبت می کردند. به جای آن در مورد قوانین، اصول نظم، و دولت موعظه می کنند.

۱.ورونیکا: زن افسانه ای یهودی که وقتی عیسی مسیح را صلیب به دوش به جلجتا می بردند تا به صلیب بکشند، پارچه ای بر صورت او گرفت تا عرق آن را پاک کند.

۲.ماگدالنا: یا "مریم مجدلیه" روسپی توبه کاری که در سلک پیروان عیسی مسیح درآمد.

۳.مارتا: خواهر ماگدالنا.

|عقاید یک دلقک - ترجمه ی شریف لنکرانی|

 نسرین.م عزیز نوشت: من زن شده ام

 

موسیقی شانس - پل استر

- زنت چی؟ نکنه سَقَط شده باشه؟

- نه، احتمالا یه جایی زنده است.

- یه دفه ناپدید شد؟

- شاید بشه اینجوری گفت.

- یعنی بچه را گذاشت و رفت؟ کدوم یابویی همچین کاری میکنه؟

- منم بارها همین سوالو از خودم پرسیدم. در هرحال چون خیلی مودب بود برام یه یادداشت گذاشت.

- چه زن مهربونی.

- آره، واقعا ممنونش شدم. تنها بدیش این بود که اون رو روی پیشخان آشپزخونه گذاشته بود، و چون بعد صبحونه به خودش زحمت تمییز کردنو نداده بود، پیشخان تر بود. شب که رسیدم خونه یادداشت کاملا خیس بود. وقتی جوهر خیس می شه، نوشته می ره تو هم و خوندنش سخت می شه. اون حتا اسم یارویی که باهاش در رفته بود رو هم نوشته بود، اما من نتونستم اون رو بخونم. گرمن یا کرمن، یک همچین چیزی. هنوز نمی دونم کدوم بود.


موسیقی شانس - ترجمه خجسته کیهان- نشر افق- ص88

می ترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم - ســابیر هاکا

بالاخره بعد از چهار بار ممنوعیت چاپ (یک بار به کوشش نشر چشمه و سه بار به کوشش نشر نیماژ) بالاخره مجوز چاپ گرفت... .


شعری از این مجموعه:

سیاست


همیشه بزرگترین اتفاق ها 
به سادگی هرچه تمام تر اتفاق می افتد
پای همه کارگرها را 
به سیاست باز کردنند
از وقتی که
جرثقیل ها چوبه دار شدند


سابیر هاکا


مجموعه شعر: می ترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم

سابیر هاکا

انتشارات نیماژ


پ.ن: در این مجموعه شعر، "ـــــدا" و "او" ها را خدا بخوانید.


نامه های تیرباران شده ها - لویی آراگون

"نامه های تیر باران شده ها" آخرین نامه های 71 نفر از مبارزان گروه " فران تیرور پارتیزان" می باشد که اعضای نهضت مقاومت ملی چریکی و پارتیزانی بود که پس از اشغال فرانسه توسط هیتلر، از جانب حذب کمـ.ونیست فرانسه تشکیل گردیده بود و اشخاص غیر کمـ.ونیست هم در آن عضو بودند و چهار سال برای رهایی فرانسه مبارزه کردند. این نامه ها چند ساعت قبل از اعدام زندانی ها توسط نیروهای آلمان، نوشته شده اند. به نقل از گردآورنده، او فقط توانسته نامه های تعدادی از این مبارزان که ساکن پاریس بودند را جمع آوری کند. در زیر چند خط از این نامه ها را که برای من واقعا سنگین و تاثیر گذار بود را نوشته ام.


"

موریس لاکزات – کارگر معدن و از رهبران اتحادیه کارگران  – محکوم به اعدام و تیرباران شده

مستخرج از نامه ای به همسرش:

(...) هر روز صبح که بیدار می شویم مرگ بالای سرمان آویخته است. این وضع برایم تازه نیست(...) می خواهم به هر قیمت شده خود را با فکر مرگ عادت بدهم.

هر چیز که یکنواختی اینجا را تغییر دهد مایه ی مختصر مسرت می شود: جاروکشی، سلمانی، دوش، سه دفعه سوپ در هر روز و آژیرها  که اخیرا خیلی زیاد شده اند و بعد صداهای گوناگون چکمه ها که عکس العمل های مختلف را بیان می کند.(...)

(...) گردش دو نفری، کوله پشتی بر پشت مثل سالهای اول باهم بودنمان. کوه های آلپ، کوه های پیرنه، سواحل برتانی، اما احمقانه است که وقتی مرگ در پیش است اینقدر به زندگی دلبستگی نشان دهیم... می بینی، پیش از مردن، فکر زندگی گذشته با تو مرا می آزارد(...)

خداحافظ عزیزم... خداحافظ همه ی گوشه هایی که در آنجا ما یکدیگر را در آغوش گرفته ایم و دوست داشته ایم. قدرت اینکه تو را به دیگری واگذار کنم را ندارم. اما عزیزم اگر روزی صاحب فرزند شدی و دلت خواست، نام من را رویش بگذار... آه.. اما میدانی تو را مجبور نمی کنم. این فقط در صورتی است که خودت بخواهی و کسی را هم ناراحت نکند... با تمام قوایم تو را می بوسم.


پل کی یه – محکوم به اعدام و تیرباران شده در 24 سالگی

پدر و مادر عزیزم

همین الان به من خبر دادند که امروز بعداز ظهر ساعت پانزده اعدام می شوم(...)شما را از صمیم قلب دوست می دارم. اما از این جهت برایم غصه نخورید. خواهش می کنم اقدامی برای یافتن جسد من نکنید. فراموش شدن مطلق آخرین آرزوی من است(...)


روبر هامل – محکوم به اعدام. تیر باران شده در 40 سالگی. نامه های وی در آستر لباسش جاسازی شده و به همسرش رسیده.

(...) قضات ما از عکس العمل ما در برابر حکم صادره شان متعجب بودند و تقریبا از ما عذرخواهی می کردند، ما به آن ها نشان خواهیم داد که کمـ.ونیست ها چگونه مردن را هم بلدند.

(...)میلی دارم که شاید کمی احمقانه است اما آن را برایت می گویم. یک بطری شامپاینی داشتیم که تو آن را برای جشن نهمین سالگرد ازدواجمان کنار گزارده بودی. دلم می خواست تو این بطری را بشکنی. بنظر من حیف است که در جشن دیگری مصرف شود. مثل اینکه جنبه ی مقدس آن آلوده خواهد شد. آیا حق با من نیست؟

(...) اجازه داده اند که عکس تو را در سلول زندانم با خود داشته باشم. روز یکشنبه تمام لحظات را من با تو در منزل هستم. من در خیال خود حساب می کنم که تو چه کار میکنی، با تو حرف می زنم. اما از آنجا که هرچیزی عوضی دارد، این بار تویی که جواب من را نمی دهی.

روبل هابر یک روز بعد از تمام کردن این نامه، تیر باران شد.


ا.ل.شامپیون – محکوم به اعدام و تیرباران شده

(...) آنیتای عزیزم... از وقتی که من با تو آشنا شدم تا کنون سه سال میگذرد. با تمام وجود از تو عذر می خواهم که ترا بر گروه دردمندان افزودم. آنیتای عزیزم، تو باید به خاطر ژاکی کوچکمان زنده بمانی و از او یک مرد بسازی. همین امروز ساعت سه بعدازظهر، شانزده ماه تمام از تولد او می گذرد و در همان لحظه من خواهم مرد. در این لحظه این خاطره برایم چقدر حساس است!"

 

نامه های تیر باران شده ها- گرد آورنده: لویی آراگون – مترجم:م.فضلی – چاپ اول: 1330

 

خواندن این نامه ها برای من واقعا غم انگیز بود. به پایان هر نامه که می رسیدم و هر خداحافظی را که می خواندم تنم به لرز می افتاد... آخرین خداحافظ قبل از مرگ.. مرگی که فقط یکی دو ساعت با آن ها فاصله داشته. داشتم با خودم فکر میکردم اگر من در چنین شرایطی بودم. چه می نوشتم؟ شما چه می نوشتید؟

 

هستی شناسی شعر - میرزا آقا عسگری (مانی)

بدون شرح:

"شعر امروز، به ویژه شعر سپید، از آنجا که در بیشتر جاها بی وزن و پساوند، و در واقع برهنه است، گوهر شعری افزون تری می خواهد تا به نوشته درنغلتد. به راستی سرایش چنین شعرهایی بسیار دشوارتر از سرودن "نظم" یا شعر موزون است. آنانی که می پندارند با شکستن نوشته های بی ارزش و درج آن ها به صورت پله کانی، می توانند شعری بنویسند، در اشتباه اند. شمار بزرگی از نوشته های بریده بریده ای که هر روز به نام "شعر" در نشریه ها و کتاب ها ارزانی می شود، نشانی از "شعر" ندارد. در بهترین حالت باید آن ها را پاره های ادبی خوب و بدی شمرد که با برونه ی "شعر" نوشته می شود. اگر پیش از نیما، بسیاری بی آنکه شاعر باشند، "نظم" را شعر پنداشتند، و دفتر های زیادی را با چنین چیزهایی پر کردند، در شعر پس از نیما هم بوده و هستند کسانی که "نثر" را با شعر جابه جا گرفته اند."

هستی شناسی شعر - ص 32 - چاپ اول 1382

والسّلام!

مهدی اشرفی - اتاق پرو

تنهایم ...

نیمی از من زنی ست که نیم دیگرم را در آغوش گرفته است

ـ مهدی اشرفی ـ


برای مهدی اشرفی، دوست خوبم، آرزوی بهترین ها را دارم و امیدوارم تا سالیان دور شاعر و مانا بماند. مجموعه شعر او را از دست ندهید.

              مهدی اشرفی

شعری از مجموعه اتاق پرو:

  /**/

هر بار
عکسی از تو را
در رودخانه غرق می کنم
کمی پایین تر
جنازه ی عکاسی را از آب بیرون می کشند

حالا این مرد
غرق شده است
در میز و صندلی اداره اش

آن زن
غرق شده است
در آینه ی توی کیف

و آن ها که در خیابان فریاد می کشند
در مشت های گره کرده ی شان

تو
دست های زیادی داری
دست داری در قتل ناتالی وود
دست داری در غرق شدن کشتی های پرتغالی
دست گذاشته ای روی روزنامه ها
دستبرد زده ای به بانک ها
دست برده ای در فکر مردان
نگاه کن
آن مرد هنوز دارد به تو فکر می کند
این را از سایه اش فهمیدم
سایه ی زنی زیبا
که بر زمین افتاده است

                        

 اتاق پرو - مجموعه شعر -

مهدی اشرفی

انتشارات بهـ نگار (چشمه)

5000 تومان

 

سفر به انتهای شب - لویی فردینان سلین


... عشق هایی که بُعد مسافت و فلاکت در راه شان سنگ می اندازد،به عشق دریانوردها می مانند،شکی نیست که این جور عشق ها عشق کامیاب است. اول اینکه، فرصت دیدارهای مکرر در اختیارت نیست،نمی توانی دعوا و مرافعه راه بیندازی، و این خودش برای شروع خوب است. چون زندگی چیزی نیست جز هذیانی سرتاپا دروغ، هرچه دورتر باشی و دروغ بیشتری به کار ببندی، موفق تر و راضی تری، طبیعی و منطقی این است. واقعیت قابل هضم نیست. مثلا حالا راحت می شود درباره ی عیسی مسیح داستان ها برای ما ببافند. آیا عیسی مسیح جلوی همه دست به آب می رفت؟ به گمانم اگر در ملاء عام قضای حاجت می کرد، پخش زیاد نمی گرفت. رمز کار این است: حضور مختصر، مخصوصا در عشق.

سفر به انتهای شب - ترجمه ی فرهاد غبرایی - ص 384

بخوانید:زنی را می شناسد او...

صمد تیمورلو

«هم درخت توت آماده است / هم سنگ زیر پایم / فقط من آماده نیستم کودک باشم»

صمد تیمورلو – خروس مرده برمی خیزد

 

چهل و چند روز از مرگ شاعر عزیز، صمد تیمورلو که خیلی زود و ناگهانی از بین ما رفت، می گذرد. خیلی ها از بیماری وی با خبر بودند اما شاید کمتر کسی گمان می کرد که او به این زودی ها  در چهل و چهار سالگی هم آغوش مرگ شود. شاعری که ساده سرود، سنگین فکر کرد، و شاعرانه زندگی. به همین مناسبت پنج شنبه مورخ ششم مهر ماه ، مراسمی با حضور لادن نیکنام، علیرضا بهنام، علیرضا عباسی، علیرضا حسنی، علیرضا راهب،  صالح عطایی و اجرای کاظم واعظ‌ زاده به پاس بزرگداشت این شاعر عزیز در مرکز فرهنگی شهر کتاب واقع در خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمد قصیر(بخارست)، نبش کوچه ی سوم از ساعت 16 تا 18  برگزار خواهد شد.

من

گرگ شده ام

برای همین

احساس مسئولیت می کنم.

صمد تیمورلو – بیرون تعریف نشده است.

 

کتاب ها:

بیرون تعریف نشده است – چاپ اول: 1381 ، انتشارات مدیا

از کلاغ سفید به کلاغ سیاه – چاپ اول: 1382 ، ناشر: مولف

به نام کسی که در تاریکی است – چاپ اول:1386، انتشارات آوای کلار

قله ات آنجا نیست – چاپ اول: 1389 ، انتشارات آوای کلار

خروس مرده بر می خیزد – چاپ اول: 1391، انتشارات آوای کلار

 

گنجشکی با حنجره ی زخمی - محمد علی حسنلو -2

خبر اینکه  شاعر عزیز جناب آقای محمد علی حسنلو به درخواست ما رسیدگی کرده و زودتر از موعد وعده داده شده، کتاب را برای دانلود آزاد در اختیار شما دوستان عزیز قرار داد.

برای دانلود به اینجــــــــا مراجعه کرده و یا بر روی تصویر کتاب در ستون لینک ها کلیک کنید.

گنجشکی با حنجره ی زخمی - محمد علی حسنلو

«عجیب نیست / میله را برای ما ساخته اند برادر / برای آدم / که هوایِ تغییر به سرش می ریزد»

محمد علی حسنلو - گنجشکی با حنجره ی زخمی

 

هرچند که همیشه معتقد بوده ام کتاب را باید ورق زد و از کتاب الکترونیک لذت کافی را نمی برم اما در بین کتاب های الکترونیکی ام همیشه کتاب هایی بوده اند که برایم جزء بهترین ها شده اند. کتاب هایی که بعد از اتمام خواندنشان به کاغذ های آ-چهار پرینت شده ای تبدیل شده اند که اینگونه، هم لذت ورق زدنشان را چشیده ام و هم لذت خواندن نوشته هایی  که در کشورمان به هر نحوی جواز چاپ نگرفته اند. اولین بار که خبر انتشار الکترونیکی مجموعه شعر "کنجشکی با حنجره ی زخمی" را شنیدم به شاعر انتقاد کردم که کتاب را نباید الکترونیک عرضه می کرد... اما بعد از خواندن این مجموعه حرفم را پس گرفته و متقاعد شدم که شاعر برای عرضه ی همچون کتابی چاره ی دیگری نداشته. کتاب آن قدر حرف های سنگین برای گفتن داشته که به گمان من اگر شاعر سالها هم صبر می کرده موفق به کسب مجوز نمی شده! سخن را کوتاه می کنم و به همین ها بسنده می کنم. من مجموعه شعر " گنجشکی با حنجره ی زخمی" سروده ی " محمد علی حسنلو " را به صورت الکترونیکی خریدم و از خواندن این کتاب لذت بردم. شما هم این کتاب را بخرید و از خواندنش لذت ببرید.

    محمد علی حسنلو – گنجشکی با حنجره ی زخمی

... 

از من نپرس

جنون چقدر می تواند

در تارهای قلب یک مرد ریشه کند

...

محمد علی حسنلو – گنجشکی با حنجره ی زخمی

 

دوستان عزیزی که کامنت گذاشته بودند و گفته بودند که نمی توانند کتاب جناب آقای حسنلو را خریداری کنند... بنده پیگیری کردم و متوجه شدم که شاعر قصد دارد که از صبح فردا کتاب را به صورت رایگان برای دانلود در اختیار شما عزیزان بگذارد و بسته بودن لینک خرید این کتاب در سایت کندو نیز به  در خواست خود شاعر بوده است. به محض گرفتن لینک دانلود کتاب، آن را به اطلاع شما عزیزان خواهم رساند.