|
آیا توجه کرده اید که احساسات ما را تنها مرگ بیدار می کند؟ - کامو -
|
یادم باشد روی سنگ فرش های ولیعصر تف بیندازم
به اندازه ی تمام نفرت هایم
و تمام ساعاتی که بغض هایم را بلعیدم
حتم دارم تهران را سیل خواهد برد!
پ.ن:شاید من خوب بلد باشم که از درد بنویسم... اما کار تــــــویی که با درد، ثانیه هایت را می گذرانی و به جایش لبخند را روی لب ها می نشانی کجا و کار من کجا! دوستدارانت تو را خوب به خاطر می آورند... کاش دیگر از این مجاز آباد نروی!
این جا نه زمان معنا دارد نه مکان. ما گوشه ای از لامکان نشسته ایم و بودنمان را در لازمان، ثانیه می کنیم! نه درد را ناله می کنیم و نه نگرانی هایمان را اضطراب می شویم. این جا تنها صوتِ ناسکوتِ لحظه های ماست که خنده را روی لبهای کالِمان می نشاند. ریشه می دواند لبخند، تا باریکه ی شاهرگ پلاسیده مان...سَرَک می کشد تا مغز استخوانی که نه درد را ناله می کند و نه دلواپسی را اضطراب می شود. زمزمه می کنیم آنچه روی لب ها تَرَک می خورد را با صدایی که نجواکنان از بی اهمیت ترین حرف های ممنوعه سخن می گوید. بیا گم شویم میان حرفํํ به حرفِ واژه های تو خالی و مست کنیم میان عقربه ها، گوشه ی دخمه ای که لامکان است! لامکان همه ی آدم های غریب این شهر. بیا بودنمان را از یاد ببریم که بودن ما هیچ اهمیتی برای وزن این کره ی خاکی ندارد که وزن ما بی وزن تر از این حرف هاست. این جا عرقگیر های پاره مان را بر فراز چوبه ای سوخته می کنیم و پرچم کشور آس و پاس های جهان را برافراشته می کنیم...نگران جمعیت بی تعداد مردمان سرزمینمان نباش... نگاه کن... گردن که بچرخانی آس و پاس های بی وطن، دوره ات می کنند... همین جا در لامکانِ هستی، می ایستیم و کشورمان را در بی زمانی محض بر پا می کنیم.
ناخن های از ته جویده شده ام را که ببینی، برای بوسیدن سرانگشتانی که گوشت دلمه شده اش بیرون زده، دیگر رغبتی نخواهی داشت!
می خواهم "تو" را بنویسم و این "تو" می تواند خنده ات باشد. خنده ای که می نویسم روی لب های خسته ات. می نویسم که تو خنده ات... . خسته ای. تو خنده ات... . صدا می زنی. تو خنده ات... . کام بگیر از من! می خواهم "تو" را بنویسم و تو را از "تو"یی بنویسم که کسی نمی داند و اشاره کنم به آن نقطه ی نشسته روی "تِ" دو نقطه ای که تنهـــا مانده. می خواهم از آن نقطه ی تنهــا شروع کنم. از تنهایی شروع کنم. نقطه ای که آن قدر درجا مانده که خط ممتدی شده کشیده... کش آمده... قوس می خورم روی نقطه نقطه های تیپا خورده ات. کام بگیر از من! می خواهم از نقطه ای بنویسم که زمان یکّـه می خورد و دود سیگار تو درجا خشک می شود، می ماند، فضا گیج می شود تا من با سر انگشتان منجمدم حک کنم دو نقطه از نقطه های "تو" را روی دود سیگارت. کام بگیر از من! می خواهم از تو بنویسم که در صدای سکوت، نگاهت را از بر کرده ام. جا مانده ای... جا مانده ای میان تمام من که هرچه کردم نشد! به خدایی که یــــا در این نزدیکی هـــست، نشد. کام بگیر از من. می خواهم از تو بنویسم. از تشنگی داغ وسط ظهر بنویسم. از تو در تشنگی لبان عطش کرده ی داغی ظهر بنویسم. می خواهم از لبان تو بنویسم. کام بگیر از من! می خواهم "ت" کش آمده ی تو را با پایان "نِ" من آغاز کنم! تو را با ابتدای "ن" آغاز کنم و خودم را تا انتهای راهی نا معلوم برسانم. تو کام بگیر از من بی خیال به خدایی که یـــا در این نزدیکی نیست تا نگاه طلبکارانه مان را ببیند که چطور خیره ی پوچ شده ایم. کام بگیر از من! می خواهم از تو بنویسم که حسودیم می شود به سیگارت؛ چقدر می بوسی اش لاکردار! که مجبورم می کنی بقاپمش از لای انگشتانت تا جا بگذارم رد لبانم را روی سفیدی اش که خیالم خوش باشد این بار، جای لبان مرا می بوسی از سیگار! کام بگیر از من... .
من برای تو زنده ماندم
- و هم -
برای تو این گونه فجیع
تو را در خودم کشتم!
*به تویی که دیگر نمی خوانی ام.
این جا انتهای شهر است. ما که این جا، بالاتر از مرکز، کمی درون غرب ایستاده ایم، به انتهای شهر رسیده ایم. شاید به انتهای بیراهه های شهر رسیده ایم. شاید هم به انتهای راه های پیچ در پیچ شهر رسیده ایم که اینگونه به انتها رسیده ایم. این جا برای ما همان انتهای شهر است با این که بعد از این هم راه ها ادامه دارند... مثل خط نگاه تو که ادامه دارد تا افق... تا خورشیده آدم کُش... و من که زیر سایه ی این درخت خمیده، نفسْ نفسْ می زنم، از گرمای خورشیدِ آدم کُش این روزها نمی ترسم که این گونه مشکی پوشیده ام! این ردِ عرق نفسْ بریده ی توست که از کنار شقیقه ات تا انبوه ریش های ژولیده ات رسیده است... ژولیده است مثل ژولیده ی افکار تکراری و خسته کننده. ژولیده است مثل نمی دانم ها... دیگر نمی توانم ها... بریده ام ها... چه کار کنم ها... خسته ای. خسته ای که دیگر نای حرف زدن هم نداری. نفسْ نفسْ هم نمی زنی دیگر. نشسته ای این جا زیر سایه ی این درخت خمیده که برای ما مرکزه تمام ته های شهر است! سکوت می کنی. سکوتت تیز است. تیز است که می بُرد آرامش پاره پوره ام را... مثل تیزیه چاقوی ضامن دار... می بُری که ضامن نداری! تو هم دیگر ضامن نداری که ضمانت خسته های شهر را کسی اعتماد ندارد... و من که در بی اعتباری محض دست و پا می زنم کاری نمی توانم انجام دهم جز دنبال کردن رد عرق جاری از شقیقه ات تا ریش های ژولیده ات ...
نه... من آن قدرها هم مغرور نیستم... فقط کمی درب و داغان شده ام. این که تو دوستِ من هستی و من انگاری دوست تو نیستم و اصلا حالی نمی پرسم... نه... من مغرور نیستم فقط کمی درب و داغانم. این که حالی نمی پرسم که می دانم یا خوبی یا بد. که اگر خوبی، بدِ منْ شاید بدت کند و اگر بدی، من توان خوب کردن هیچ کسی را نداشته ام؛ پس این که حالت را نمی پرسم... نه ... مغرور نیستم فقط کمی درب و داغانم. مثل قاصدک کج و معوجی که یک طرفش نابود شده. من همه ی قاصدک های نحس روزگار را فوت کرده ام اما نمی دانم چرا باز برمی گردند و می چسبند به لنگ های آسَـــم ... یا باد ها دیگر باد نیستند یا قاصدک ها جلد لنگ هایم شده اند مثل کفترهای جلد شده ی قفسِ توریه بالای پشت بام یکی از ساختمان های پایین تر از شهر. پایین تر از شهر که می روم حالم تهی تر می شود. تهی، مثل پوچ تر از توخالی. اصلا دلیل نمی خواهم... که پیش ترها انگشت وسط را حواله ی همه ی فیلسوف های زنده و مُرده کرده ام که عفت هم نمی شناسم که تنها اراده ام در فحش دادن است و می دهم فحش.... فحش.... فحش... هر چه فحش رکیک به هوا .. به زمین.. به خدایی که این جور وقت ها به او معتقد می شوم تا فحشش بدهم.. که بگویم لعنتی، من بنده ی بی همه چیزه توام... که بعده فحش هایم باز بی اعتقاد بشوم. بی اعتقادتر از وقتی که وسط مرکز شهر می ایستم و به مردمانی خیره می شوم که در بی اعتقادی محض، به همدیگر معتقد می شوند. مثل بی اعتقادیه معتقدانه شان به صداقت.. به رفاقت.. به حقیقت. آن وقت هاست که چیزی پس ِ مغز بی همه چیزم می سوزد و فریاد می زند که نمی فهمم... من این آدم ها را نمی فهمم... منه بی همه چیز... چیزی برای از دست دادن .. دارم؟ ندارــــ داــ نه ـــ دـــ .
رفتی... آمدم...
رفتی... آمدم...
رفتم... ماندی.
کاش تو هم یک قدم به سمت من می آمدی!
داغ... ظهر... صلاة... اذان ... در این داغی ظهر... گرم ... داغ ... مثل داغی من... تو... تو در من... اذانِ من... از آنِ من... بوسه ات... می بوسی ام... داغ مثل ظهر... می بوسی ام تا پوسته ام فرو بریزد. تا پوست بیندازم... رها شوم از این پوستینی که کِش می آید مثل لایه های آسفالت صلاة ظهر. کِش می آیم. قوس می خورم ... پوست می اندازم تا دلی که لابه لای پوستین پنهان شده، بشکافد... بشکافم... کافم... کاف... کافه.. کافه ی دستان بلندت که پیچ می خورد دور کمرم. قهوه... قهوه ی قهوه ای به رنگ چشمانت.. نگاهت سبک.. پرواز در نگاهت... بال می خورم... پرت می شوم... پرت می شوم تا اعماق بازوهایت... تا اعماق سینه ات ... به دریا می زنم... به موج می خورم... به صخره می کوبم... وحشی می شوم تا پوست بیندازم... پوست می اندازم. من می شوم تا منم را ببینی. منی که باید رها شود. رها شود به بازوی آسفالت کِش آمده ی صلاة ظهر.
امیر علی را بردند شیر خوارگاه. نازنین را پرورشگاه. نازنین که نازی دارد آن چشم های سیاهش را بردند و من نمی دانم آن لحظه نازنین شش ساله به چه می اندیشیده. من هیچ وقت دلیل به دنیا آمدن امیر علی را نفهمیدم. که دلیل به دنیا آمدن پسرک شیرخواری که فرصت نکرد پستان های مادرش را به دندان بگیرد در چه بود؟ نمی دانم. من هرگز از او سوال نکردم که چرا با وجود داشتن نازنین، زن دوم مردی شد که پیش از او با "اوین" ازدواج کرده بود تا امیرعلی شیرخواره، قربانی یک شب معاشقه ی او با شوهری که بعد از آن شب، همه ی شب های زندگیش را در زندان به سر کرد، باشد. – که هنوز هم زندان است... که همیشه زندان بود و بعد از این هم در زندان خواهد ماند که همیشه می گفت: جای گرم.. غذای مفت.. بی درده سر.. کجا بروم بهتر از زندان! – من این ها را هرگز نپرسیدم چرا که این را می دانستم که هنوز نمی دانم بی خانه و بی خانواده بودن یعنی چه! من این راخوب می دانستم که نمی دانم هفته ها گرسنه ماندن یعنی چه. من این را خوب می دانستم که نمی دانم کف خیابان ها خوابیدن یعنی چه. اما با همه ی این ها باز هم نفهمیدم دلیل به دنیا آمدن امیر علی شیر خواره ای که فرصت نکرد پستان های مادرش را... من هیچ وقت نفهمیدم که نازنین با آن چشم های سیاه ناز دارش چه کرد وقتی مادرش را که پستانهایش برای امیر علی شیرخواره بود.. زنی که فرزندی شیرخواره را رها... هیچ وقت نفهمیدم چه کرد نازنین.. وقتی آمپول تزریقی پدر ناتنی اش را لای رگ های بی جان زنی دید که مادرش بود ... زنی که لابد از خفگیه مازادش تزریق کرد هوا را... در رگ پلاسیده اش... خفه شد.. نازنین از بغض... از بس گریه نکرد... با آن چشم های سیاه کپ کرده اش... نازنین...
تو می کِشی... می کِشی که کِش نیاید ثانیه های کِش دار... تو می کِشی و فوت می کنی و بینابین فوت هایت، دود می کنی عشق را و مرا می کُشی... بکُش و بکِشْ خمار و بکُش مرا که نمی دانم چیستی. چیستیه دود را که نمی دانم و سختی دود را که نمی دانم و تو را نمی دانم که چقدر سختی. خمار می کند تو را و مرا دود می کند و دروغ هایت را، دوست دارم نشئه گی ام را، دوست دارم که دود را دود می کنم و دوستت دارم هایت را دود می کنم و تو را دود می کنم بین دود هایم ... برو. برو که هستیْ در دود هایم که می کِشم تو را، نقاشی می کنمت در دود هایم، خمار که می شوم نشسته ای رو به رویم، پس خودت برو که وقتی هستی ـ در باغ ـ، دوستت دارم هایت نیست و خودت که نیستی - در دنیا-، هستیه دوستت دارم هایت هست. اصلا بگذار حالا که عشق هایم خلاصه در دود هایت... دود هایم... دود شده است... عشق های دودیه تو خالیه حلقه ای... حلقوی... حلقوی داغ! داغ تر از نرمیه بنا گوشه داغ کرده ی یک علفی! دیوانه ای که دیوانه ترت کرده ام با داغی نفس هایم ... بالا بیاور همه ی خیانت ها را که خیانت لابه لای دود معنا ندارد ... بکِش.. بکِش تا بکُشم کِشش هایت را که کِش بیاید ثانیه هایت بیش از حالا که نشئه گی ات کُشته اَدَت!
حالم را که نمی پرسی. اگر بپرسی می گویم خوبم. خوبم به لطف شنبه های بی آرزو. هنوز شنبه ها تا ظهر می خوابم. هنوز هم جمعه ها کابوس می بینم و پنج شنبه ها تا صبح بیدارم. هر سه شنبه باز هم بهمن، سپیده، مرکز1، نیم بها مهرجویی می بینم.( حواسم نیست. هر سه شنبه، بهمن، سپیده، مرکز، دو تا نیم بها می گیرم!) کفش های سرخم را سراغ نگیر، مُردند. با بند کفش، خودکشی کردند. هر چه هست این روزها با کتونی های 50% OFF ام آس می گردم. باز هم هر روز جلوی نیک2 تیپا می خورم، می ایستم. دستی در جیب می کنم.. نُچ... کج خلق بر می گیردم. عادتم را می گویی؟ نه ترک نکرده ام. هنوز هم ده صفحه ی آخر کتاب هایم را با طمانینه می خوانم. آره... هنوز هم از تمام شدن کتاب هایم می ترسم. (جیب هایم خالی تر شده، برای خرید کتاب بعدی، وقت بیشتر می خواهم.) کافه ام می روم، هرازگاهی... چای کیسه ای... وضع جیبم خوب باشد، ترش می نوشم. از گودو3 نپرس دیگر نمی دانم.. قیمت هیچی اش در گلویم سرفه می شود.. می ماند! سر وصال4 هم می ایستم گاهی. گاهی هم کج می کنم تا فلسطین، فخرراضی5... نه مثل سابق نمی توانم. نفسم می گیرد. تمام می شود. تا ته بلوار، ده بار می ایستم. تنها تر شده ام... اما دوست هایی پیدا کرده ام این جا. بد نیست، می گذرد بی تو...بیشتر میخندم، کمتر غمگینم. بیشتر پوچشم، کمتر بغضم. حالم را که نمی پرسی. اگر بپرسی می گویم خوبم... .
1.نام های سینما
2.نام کتاب فروشی
3.نام کافه
4و5.نام خیابان
استخوان های کتف ام بیرون می زند. مثل دو قله. دو قله ای که بینشان دره ای دارد. دره ای در امتداد گردن بلندم که پاتوق صورت زبر توئه! عادت داری که صورتت را بگذاری این جا، توی این دره فرو ببریش و من از قلقلک ریش های خرمایی رنگت کیف کنم! امتداد دره را که بالا بیایی، می رسی به دریای موهایم. خودت را غرق می کنی لابه لایشان و موج موج بوسه از لب هایت می فرستی به موهایم. «می کُشه این موهای فرت آدم و...» می گویی این را هر بار، و صورتت را بیشتر فرو می دهی توی موهایم تا من غرق تر شوم درون بالشت سفیدی که کناره هایش لک برداشته. لک های زرد و سیاهی که حاصل کار چشم هایم است. شبها که سیاهه مداد چشم هایم با شوریه اشک هایم قاطی می شود، حاصل اش می شود لک های زرد و سیاه کناره های بالشت. « چشم هات وحشیه، خیس که میشه جنون زده می شم!» هر بار که زول می زنی توی چشم هایم این را می گویی... و من حالا می دانم که باید تمام فعل هایم را ماضی کنم!
پ.ن: من واقعا بلد نیستم که در چنین مواقعی چه بگویم. شاید این حرف ها پاسخی نداشته باشد. شاید فقط می توانم درون چشمانت نگاه کنم و بگویم: " ممنون رفیق! این حرف ها دل گرمی من است!"... سکوت می کنم و می گذارم تا خودتان بخوانید این را.
دو سال که هیچ، هزار سال هم که بگذرد و متروک ترین خانه ی عالم هم که باشی، باز هم خانه ی اول منی!
حال من...نه خوب نیست و پزشکم تمام دلایل تنهایی ام را نشانه رفته سمت شما! بله... خودِ خودِ شمایی که الان با چشمان وق زده داری مرا می خوانی. پزشک من همه اش را به گردن شما انداخته. نوک انگشت اشاره ام را می بینی که نشانه رفته ام به سمت آن چشم هایت؟! همین تو! می گوید همه اش تقصیر همین توست! همین تویی که می روی و می آیی و هیچ نظری هم نمی گذاری و به خیال خام ات خواننده ی خاموش که باشی، هیچ بدهی یا طلبی به من نداری. حتا تو...! پزشک من حتا تو را هم مقصر می داند. هیچ فکرش را می کردید که مقصر تمام تنهایی های من همه ی "تو" ها باشید؟! هان؟ من احمق را بگو که هیچ نمی دانستم شما هایی که کوچکترین آزاری به من ندارید، مسبب تمام بدبختی هایم هستید! همین شماهایی که بهم نه خیانت کرده اید و نه دروغی گفته اید. آهسته می روید و می آیید و گاهی حرف هایی می زنید که تا یک هفته لبخند روی لب هایم هست. بله! همه اش تقصیر شماهاست. شماهایی که نه عاشقم هستید و نه از من متنفر! همین شماهایی که تا به حال درون چشمانم زول نزده اید و نگفته اید حالتان ازم... نه! همین شماهایی که تا به حال درون چشمانم زول نزده اید. این جا باید نقطه بگذارم. بله همین جا باید نقطه بگذارم! پزشک من تمام دلهره هایم را از شما می داند. از شمایی که هرگز بهم دروغ نگفته اید و بهم زخم نزده اید. شمایی که همیشه بوده اید؛ آهسته و پیوسته... و منی که صدای گام های بی صدای شما را همیشه شنیده ام! پزشک من، دلیل این دنیای توسی ام را شما می داند! شمایی که با حضور مجازیتان دنیای واقعی را از من گرفته اید و باعث شده اید من نتوانم با آدم ها کنار بیایم! شمایی که حضورتان آن قدری برای من دلگرم کننده است که اگر هفته ها در خانه باشم، به هیچ کجایم نباشد زندگی حقیقی خالی ام! خالی... خالی از حقیقت ها! پزشک من تمام ضعف هایم را گردن شما انداخته و دوای درد هایم را شکستن دنیای خیالی ام می داند و بستن همه ی دریچه های مجازی ام و بس! پزشک من که یک احمق به تمام معنا است هرگز در مغز کوچکش نخواهد گنجاند که هزار سال هم که بگذرد من به تمام حقیقی ها همچنان پشت خواهم کرد که دیگر توان هیچ حقیقتی را ندارم اگر حقیقت یعنی این همه دروغ، این همه خیانت، این همه سوء استفاده. حال من...نه خوب نیست و مسبب تمام این خرابْ حال ها، تو هستی!
این که ایستاده است این جا ، منم
شاعر پنهانیه پشت دیواره ها
که شعر هایش را
درون گنجه های صد قفله پنهان می کند.
این که ایستاده است این جا ، منم
عصیان زده ی مردمانی که رگ غیرت را
شبها زیر گوش دخترکان نورس هجا می کنند
و پرچم بکارت را
بر فراز گورهایی که زنده به گورْ دخترکانِ گوشواره به گوش را
در آغوش گرفته ، برافراشته
این که ایستاده است این جا ، منم
دختری که به جرم واژه ها فاحشه نامیده شد!
فاحشه ای که واژه هایش را
تیر خلاصی کردند بر تن سینه ای که جز تپش اشعار
حرفی نزد!
من همان فاحشه ای ام که جرمش فریاد است!
من به جرم فریاد کردنم
آخـــــــــ
از ریش های مردانه ی تو
وای مرا ببین به صلیب کشیده ام از درد...
زنده به گوره زنانگی ام که فاحشه ام به جرم واژه ها
من همانم که با بکارتش زن شد!
من از درد سخن گفتم و از شلاق نگاه های شهوتناک تو ای مَــرد
مردانگی ات را هجا بکنْ بلند تر که گوش هایم مردانگی نشنیده تا بیست....
بیست سال...
بیست سال است که من از عفت مردود شده ام
- جرم من شعر هایم بود -
جرم من فریاد است!
فریاد کِشه ناله های خفه ی مادری که جان کَند از مادر بودن!
مادرم! مادری کن که مادر بودن
در سرزمین پلنگ پروره شهوت ِ من
جز کُشتن ناله های تو نیست!
مادرم! مادری کن که مادر بودن در شهر آفت زده ی من یعنی مرگ!
یعنی کشتن زنانگی تو ، برای به ثمر نشاندن دو - سه چندی مَرد!
نمی شنوم! بلند تر بگو مَـــــــرد....
مُــــــــرد!
من که فرزند ناخواسته ی سرافکنده کن ِ توام مادر!
ببین گوشواره هایم را سال هاست کَنده ام
سینه بنده بلورهایم را ببین پاره کرده ام مادر!
من که دامنم را از دست داده ام
ژولیده ی موهایم را سالهاست سپرده ام به بادها
صدایم را عربده کرده ام به بم ترین شکل!
ببین منم! مَــــرد!
مَردم که مَرد افکن شده ام با شعر
شعرهایی که زاییده است واژه
واژه هایی که فرزندان نامشروع من اند ، مادر!
این منم که طغیان کرد و شد فاحشه!
فاحشه ای که واژه هایش را در آغوش می کشد و
شب ها با شعر هایش ارضا می شود!
کاش همه ی فاحشه های شهر شاعر بودند!
پ.ن: قرار نبود این شعر را در وبلاگ بگذارم اما عمومی اش کردم به در خواست دو دوستی که مرا دوباره شاعر کردند و به احترام نگار عزیزم که بعد از خواندن این شعر، تیله ی چشمان اشک آلودش را از من دزدید!